تبليغاتX
باران عشق

آسمان
روز وصال: دوشنبه سوم فروردین 1388 لحظه رويدن عشق :15:28

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت ازآن می که می باید تهی ست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

زنده یاد فریدون مشیری

 

دلم برای غنچه می سوزد

بهار     

صدای گام هایش را می شنوم . آری ؛ صدای گام برداشتن بهار را می گویم .

آرام آرام ، گام بر میدارد و خود را نزدیک می سازد.

و با هر قدمی که بر میدارد زمین را زندگی می بخشد و در زمینیان شور آغاز برپا میکند .

اما با هر قدمش در دل من ..............

حتما تو هم مانند من صدای گام برداشتنش را می شنوی و عطر آمدنش را احساس می کنی .

هرچند که بهار با آمدنش شور زندگی و نشاط را برای زمین و زمینیان به ارمغان آورده است .

اما با رسیدنش برای من دلتنگی و دوری را هدیه آورده ، فراقی که نمیدانم چه زمان پایان خواهد یافت .

بهار در آغازین روزهایش مرا از عزیزم دور کرده است و از دیدار مهربانترینم محروم .

بهار دیگر برای من فصل شادی و طراوت نیست که فصل فراق است و دلتنگی .

زیرا من ، این بار از چشمان یک عاشق به دنیا می نگرم .

 

 این مطلب را هم از آقا مهدی دوست و همکارم میگذارم
 
که لطف کرده نظر واسم گذاشته.خیلی چاکریم حاجی.
 
دلم من اولین روز بهار              دل تو آخرین جمعه سال
 
 و چه دورند و چه نزدیک به هم   

باران می بارد

                      

اینجایی که من هستم بوی باران می آید ، بوی عشق ........

گاهی با خودم فکر میکنم که روزهای بارانی روزهای عاشقاست .......

صدای باران را می شنوم . صدای قطره هایی که با بیتابی هرچه تمامتر خود را به شیشه اتاق می کوبند . امشب دل من نیز

 مثل این آسمان است ، بیتاب و بیقرار .

به نیت باران چند لحظه ای پشت پنجره اتاق می ایستم ، و قطره های باران را به نظاره می نشینم.

نمی دانم امشب چه خبر است ؟ نمی دانم چرا امشب آسمان نیز مثل من بارانی است ؟

شاید آسمان هم مثل من دلش گرفته است . شاید او نیز مثل من دلتنگ است و دلش هوای یار کرده است . شاید هم

امشب باران برای آسمان یک بهانه است ؛ بهانه ای برای بوسه زدن بر خاک . امشب دوست دارم پای درد دل آسمان بنشینم

 حتی تا صبح .

امشب ، شب قشنگی است زیرا گاهی آسمان میبارد و گاهی من .............

 

 

عشق و باران

سراپا خیسم

از عشق و باران

و نمیدانم در پاسخ شان چه خواهم گفت

اگر از من بپرسند

آستینت را

کدام یک تر کرده است؟........

برای آسمان

امروز زندگی متقاوت از روزهای گذشته است . 

صدای بلبلی را که می خواند می شنوی ؟

بعد از مدتها، امروز او نغمه عشق سرداده است.

امروز گلهای سرخ طراوتی یافته اند باور نکردنی .

امروز غنچه های گل ها از خواب بیدار شده اند وبعد از گذشت روزها چشم باز کرده اند .

امروز زندگی زیباست  و گویی همه عشق را تصویر می کنند .

امروز از پنجره ای جدید به زندگی می نگرم . پنجره ای که از آن جز زیبایی را نمی توان دید .

امروز همه چیز رنگی دیگر به خود گرفته است . رنگی از عشق .

امروز زندگی جاری است در لحظه لحظه ای که می گذرد .

و همه اینها به خاطر حضور سبز توست .

نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي چشمان ابی بسته خواهد شد اما آسمان کی بسته خواهد شد......

          

 

سرود عشق و رمز زندگی

وقتی پرنده ای زیبا و دوست داشتنی با بال های رنگین و لطیف خود بر فراز گل ها پریده و با نوای شورانگیزی نغمه سرایی

 می کند ، آیا می دانی چه می گوید ؟

او سرود عشق و رمز زندگی را می خواند .

زمانی که آن جویبار باریک از دامنه کوهستان بی اعتنا به سبک خاره ، زمزمه کنان از میان دره های عمیق می گذرد و پیش

می رود . آیا می دانی چه می گوید ؟

او سرود عشق و رمز زندگی را می خواند .

هنگامی که آن آبشار بلند از فراز کوهی عظیم بر صخره ای جسیم می غلطد و با آهنگی یکنواخت و موزون غلغله ای در دل

کوه می افکند می دانی چه می گوید؟

او سرود عشق و رمز زندگی را می خواند .

وقتی بلبلی در کنار گل سرخی نشسته و با حنجره ای لطیف شرح دلدادگی و داستان پریشانی خود را به گوش جهانیان می

 رساند . آیا می دانی چه می گوید ؟

او سرود عشق و رمز زندگی را می خواند .

هنگامی که پرستوهای زیبا در آسمان صاف و لاجوردی صفیرزنان از نزد شما می گذرند می دانی چه می گویند ؟

آن ها سرود عشق و رمز زندگی را می خوانند .

هنگامی که مرغ حق شب هنگام بر فراز درختی یا بر روی خرابه ای صدای یکنواخت هق!هق! خود را به گوش تو می رساند

 هیچ فکر کرده ای چه می گوید ؟

او سرود عشق و رمز زندگی را می خواند .

 

درد من حصار برکه نیست

درد زیستن با ماهیانی است که

 فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است.

 

داستان ماهیگیری…


A man called home to his wife and said, “Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.


مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”


We’ll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I’v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out


ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن


my rod and fishing box, we’re Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up” “Oh! Please pack my new blue silk pajamas.”


ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار


The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.


زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..


The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.


هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.


The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?


همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟


He said, “Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn’t you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?”


مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”


You’ll love the answer
جواب زن خیلی جالب بود…


The wife replied, “I did. They’re in your fishing box…..”
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم

 

داستان بیسکوییت


يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.


او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.
در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.
وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»


ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.
وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:
«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»
مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!
او حسابي عصباني شده بود.


در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.


وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!!


از خودش
بدش آمد . . .
يادش رفته بود كه
بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.
آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد.

ممنون از آبجی سحر ناز که این مطالب را واسم فرستاده ود تو قسمت نظرات وبلاگم

با اجازش اینا را اینجا گذاشتم.

 

مناجات:

 ای خدا!

دستمان تهی از اطاعت و آلوده به معصیت است. اما دلمان سرشار از عشق و محبت است. به دستمان نگاه نکن به دلمان...هم نگاه نکن به دست و دل خودت نگاه کن.

ای خدا!

 

من به سجود مستمر امواج بر ساحل عبودیتت رشک می برم. مقام انسان را کهتر از آب و خاک مخواه.

ای خدا!

بی آب و نان هم اگر بتوان زنده ماند بی عشق جانان نمی توان! از این نعمت ناب زندگی محروممان نکن.

دیوونه بازی:

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟


خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.


> ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .


> شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.


> زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد

 
> مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی


> كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی


موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن


> فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

 

 

بیچاره سنگی كه از دست كودكی رها می شود

به سوی قناری؛

 نمی داند دل كودك را بشكند

یا دل قناری را


ممنون میشم واسم نظر بگذارید و مطلب بفرستید.

باران۷۲  


 
نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com