تبليغاتX
باران عشق

روز وصال: چهارشنبه بیستم آذر 1387 لحظه رويدن عشق :20:34

قلب هاتان تپنده، عشقتان به خدا شورنده، چشم هاتان در اشک ریختن برای حسین(ع) دونده!!!

حسدتان چون برگ پاییز ریزنده، گل های امیدتان روینده...

دلتان همیشه در آرزوی شهادت؛ گامتان همیشه در راه زیارت، نگاهتان پر صداقت

خدا نگهدارتان .... حسین (ع) شفیعتان!

 

 یا حسین

محکم تر از همیشه : او می آید....

 

 
...

این ناله ها از کجا سر می کشند و طغیان می کنند...آشوب می کنند و فریاد می کشند!!!

از دل؟؟؟ که می دانم دلی نیست!

از زبان که می دانم نظقی نیست و یا...یا از جان که می دانم مال من نیست!

«عشق» را با کدامین واژه معنا می توان کردن؟!

با کدامین لحن فریاد می توان زد : "من، نه..."

***

ژرف ترین سینه ی عالم کجاست؟

سردترین نگاه آدم که راست؟

صاف ترین قلب دو عالم کجاست؟

 گرم ترین دست محبت که راست؟

 

وجودی که نفس هایش زندگی ام می بخشد، در انحنای کدام خاطر کج گم شده است؟

عزیزی که عطر تنش تار و پود هستی من است،پاره ی کدام تیغ است؟

مهربانی که پاکی چشمانش امید زندگانی من است،پشت چندمین زلف شب پنهان شده است؟

***

ناله هایی که شورش می کنند،سر می کشند، طاغی اند؛ یک نفر را می جویند و او...

رها! نام تو مرا می برد تا اوج، تا اوج ، تا اوج اسمان ها...

ناله ی امروز من شوق فرداهای توست...

 

مسیح :

مریم، شکوه روزهای مسیح، اندکی فقط اندکی عاشقانه تر ببار!

انزوای تو، یعنی مرگ آروزها! عهد دار ؛ خورشیدتر بتاب!

 

محرم

   سلام خوبید.فقط خواستم به روز بشم مطالب خیلی قشنگه  
دوستدارم وقت بگذارید بخونید و نظر بدید
ارزش وقت گذاشتن را داره.
بعد درستش میکنم با عکسهای مربوطه و ناز
شاد باشید و شادی بخش
از کسایی هم که نظر نمیدن دلخورم
از بچه های دانشگاهم ممنون
به خاطر کارم خیلی کم میتونم به روز بشم
شرمنده.
باران
         
 
*~*~معرکه است ~*~*

دنگ دنگ
آی بيا پهلوان، وارد ميدان بشو
نوبتت آخر رسيد...
معرکه کشتی تو با خداست
***
اين طرف گود منم يک تنه،
آن طرف گود خدا با همه
زور خدا از همه کس بيشتر
زور من از مورچه هم کمتر است
آخرش او می برد
او که خودش داور است
***
بازوی من را گرفت
برد هوا، زد زمين
خرد شدم اين چنين...
آخر بازی ولی،
گفت: بيا
جايزه بازی و بازندگی
يک دل محکم تر است
يک زره آهنی
پاشو تنت کن ولی،
باز نبينم که زود
زير غمم بشکنی...!

         

آب

  

*~*~عاشقانه ترين آواز کلاغ~*~*

عاشقانه ترين آواز کلاغ

 

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين می پيچيد.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت.کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازيبايی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود . کلاغ غمگينانه گفت : کاش خداوند این لکه سياه را از هستی می زدود و بالهايش را می بست تا ديگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدايت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نيست. فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند . سياه کوچکم! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هيچ نگفت .
خدا گفت : سياه چونان مرکب که زيبايی را از آن می نويسند و تو اين چنين زيبايی ات را بنويس و اگر نباشی جهان من چيزی کم دارد. خودت را از آسمانم دريق نکن. و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان! برای من بخوان. اين منم که دوستت دارم سياهی ات را و خواندنت را.
و کلاغ خواند. اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد

         
*~*~انسان زميني شد، فرشته‌ها گريستند~*~*

انسان زميني شد، فرشته‌ها گريستند

   

از بهشت كه بيرون آمد، دارايي‌اش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌بهشت مي‌ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كرده‌ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي‌خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده‌اي كه تو را دوباره به بهشت مي‌رساند و از زمين مي‌گذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...

و فرشته‌ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي‌توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. مي‌ترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده‌شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش به‌گزيدن توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود.

          ممنونتم خدا  

کلمه نزد خدا بود 

 


در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد.
من اما از تمام کلمه های دنيا تنها يک کلمه را برگزيده ام و همه جمله هايم را با همان يک کلمه می سازم.با همان يک کلمه حرف می زنم،شعر می گويم و می نويسم.آن يک کلمه هم فعل است و هم فاعل،هم صفت است و هم موصوف.احتياجی به حرف اضافه ندارد.متمم نمی خواهد.هيچ قيدی هم ندارد.آن يک کلمه خودش همه چيز است.

و من با همان يک کلمه است که می بينم و راه می روم و نفس می کشم.با همان يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.
آن يک کلمه غذای روح من است،بی او گرسنه خواهم ماند.خانه من است،بی او آواره خواهم شد.بی او بی کس می شوم،غريب و تنها.اين کلمه همه دارايی من است و اگر روزی شيطان آن را از من بدزدد،آن قدر فقير می شوم که خواهم مُرد
.
من با همين کلمه با درخت ها حرف می زنم.آنها منظورم را می فهمند و برگهايشان را برای من تکان می دهند.اين کلمه را به گنجشک ها که می گويم،در آسمان حياطمان جشن می گيرندو با هم ترانه می خوانند.به نسيم می گويم،آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و ميگرددو می رقصد.و به ابر ها که می گويم،چنان خوشحال می شوند که يک عالم نقل و نبات برف و باران روی سرم می پاشند
.
اين کلمه،اين کلمه عزيز و دوست داشتنی،حرف رمز من با همه چيز است. اما به آدم ها که می گويم
...
بگذريم،دلم گرفته،من زبان شما را بلد نيستم.من توی اين شهر غريبم.کسی منظورم را نمی فهمد،کسی جوابم را نمی دهد...اما تو فرق می کنی.تو از جنس آفتاب و درخت و پرندهای.تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن راگوشه قلبت نگه داشته ای.پس من آن رمز را به تو خواهم گفت.آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است.

      

 
*~*~خدایش‌ را از او نگيرید~*~*

خدایش‌ را از او نگيرید

نامي‌ نداشت‌ و شناسنامه‌اي‌ هم. پيشاني‌اش، شناسنامه‌اش‌ بود. محل‌

تولدش‌ دنيا بود و صادره‌ از بهشت.هيچ‌وقت‌ نشاني‌ خانه‌اش‌ را به‌ ما نداد.

فقط‌ مي‌گفت: ما مستأ‌جر خداييم ‏،همين. هر وقت‌ هم‌ كه‌ پيش‌ ما

مي‌آمد، مي‌گفت: بايد زودتر بروم، با خدا قرار دارم.تنها بود و فكر مي‌كرديم‌

شايد بي‌كس‌ و كار است. خودش‌ ولي‌ مي‌گفت: كس‌ و كارم‌

خداست.براي‌ خدا نامه‌ مي‌نوشت. براي‌ خدا ‏‏‏گل مي‌ ‌فرستاد. براي‌ خدا تار

مي‌زد. با خدا غذا مي‌خورد. با خدا قدم‌ مي‌زد. با خدا فكر مي‌كرد. با خدا

بود.


مي‌گفت: صبح‌ رنگ‌ خدا دارد، عشق‌ بوي‌ خدا دارد. چاي، طعم‌ خدا دارد.

مي‌گفتيم: نگو، اينها كه‌ مي‌گويي، يك‌ سرش‌ كفر است‌ و يك‌ سرش‌ ديوانگي.

اما او مي‌گفت‌ و بين‌ كفر و ديوانگي‌ مي‌رقصيد.

ما به‌ ايمانش‌ غبطه‌ مي‌خورديم، اما مي‌گفتيم: بگذار، خدا همچنان‌ بر

عرش‌ تكيه‌ زند، خداي‌ ملكوت‌ را اين‌ همه‌ پايين‌ نياور و به‌ زمين‌ آلوده‌ نكن.

مگر نمي‌داني‌ كه‌ خدا مُنزه‌ است‌ از هر صفت‌ و هر تشبيه‌ و هر تمثيلي.

پس‌ زبانت‌ را آب‌ بكش.

او را ترسانديم، واژه‌هايش‌ را شستيم‌ و زبانش‌ را آب‌ كشيديم. ديوانگي‌اش‌

را گرفتيم‌ و خدايش‌ را؛ همان‌ خدايي‌ را كه‌ برايش‌ گُل‌ مي‌فرستاد و با او

قدم‌ مي‌زد.

و بالاخره‌ نامي‌ بر او گذاشتيم‌ و شناسنامه‌اي‌ برايش‌ گرفتيم‌ و

صاحبخانه‌اش‌ كرديم‌ و شغلي‌ به‌ او داديم.

و او كسي‌ شد همچون‌ ما...

سال‌ها گذشته‌ است‌ و ما دانسته‌ايم‌ كه‌ اشتباه‌ كرديم. تو را به‌ خدا اما اگر

شما روزي‌ باز مؤ‌من‌ ديوانه‌اي‌ ديديد، ديوانگي‌اش‌ را از او نگيريد، زيرا جهان‌

سخت‌ به‌ ديوانگي‌ مؤ‌منانه‌ محتاج‌ است!

          باز هم دست رحمت الهی و ما کودکان آبنبات طلب

*~*~تنهايي، تنها دارايي‌ آدم‌ها~*~*

تنهايي، تنها دارايي‌ آدم‌ها

 

نامي‌ نداشت. نامش‌ تنها انسان‌ بود؛ و تنها دارايي‌اش‌ تنهايي گفت: تنهايي‌ام‌ را به‌ بهاي‌ عشق‌ مي‌فروشم. كيست‌ كه‌ از من‌ قدري‌ تنهايي‌ بخرد؟ هيچ‌كس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهايي‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهايي‌ از بهشت، رازهايي‌ از خدا. با من‌ گفت‌و گو كنيد تا از حيرت‌ برايتان‌ بگويم.

 

هيچ‌كس‌ با او گفت‌وگو نكرد.
و او ميان‌ اين‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ كوچكش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت. غاري‌ در حوالي‌ دل. مي‌دانست‌ آنجا هميشه‌ كسي‌ هست. كسي‌ كه‌ تنهايي‌ مي‌خرد و عشق‌ مي‌بخشد
.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ كرديم‌ و نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود
.
سيصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ يا نه، كمي‌ بيش‌ و كمي‌ كم. او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ كرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنيد؛ و نمي‌دانيم‌ آيا در غار خوابيده‌ بود يا نه؟

اما از غار كه‌ بيرون‌ آمد بيدار بود، آن‌قدر بيدار كه‌ خواب‌آلودگي‌ ما برملا شد. چشم‌هايش‌ دو خورشيد بود، تابناك‌ و روشن؛ كه‌ ظلمت‌ ما را مي‌دريد.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تني‌ نحيف‌ و رنجور. اما نمي‌دانم‌ سنگيني‌اش‌ را از كجا آورده‌ بود، كه‌ گمان‌ مي‌كرديم‌ زمين‌ تاب‌ وقارش‌ را نمي‌آورد و زير پاهاي‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شكست
.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد، باشكوه‌ بود. شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتني. اما ديگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دريا دريا سكوت‌ نوشيده‌ بود
.
و اين‌ بار ما بوديم‌ كه‌ به‌ دنبالش‌ مي‌دويديم‌ براي‌ جرعه‌اي‌ نور، براي‌ قطره‌اي‌ حيرت. و او بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بگويد، مي‌بخشيد؛ بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بخواهد
.
او نامي‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارايي‌اش، تنهايي
.

           

                        

تنهایيم را با تو قسمت می كنم

سهم كمی نيست

گسترده تر از عالم تنهايی من عالمی نيست

غم آنقدر دارم كه ميخواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگين خود بنشانمت

بنشين غمی نيست

حوای من

بر من نگير اين خود ستايی را

كه بی شك تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمی نيست

آئينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم تا روشنم شد

در ميان مرده گانم همدمی نيست همواره چون من

نه ، فقط يك لحظه خوب من بيانديش

لبريزی از گفتن

ولی در هيچ سويت محرمی نيست

من قصد نفی بازی گل و باران را ندارم

شايد برای من كه همزاد كويرم شبنمی نيست

شايد به زخم من كه می پوشم ز چشم شهر آن را در دستهای بی نهايت مهربانش مرحمی نيست

شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر

اگر چه اينك به گوش انتظارم

جز صدای مبهمی نيست

تنهایيم را با تو قسمت می كنم

سهم كمی نيست

 
            
 
*~*~خدايم لابه‌لاي توفان بود~*~*

خدايم لابه‌لاي توفان بود

 

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد و گفت:

نه، هرگز، همسري ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستي و خاندان

نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي. خدا را ناديده گرفتي و

فرمانش را. به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز.

غرورت، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها!

پسر نوح گفت: اما آن كه غرق مي شود، خدا را خالصانه تر صدا مي زند، تا

آن كه بر كشتي سوار است. من خدايم را لابه‌لاي توفان يافتم، در دل مرگ و

سهمگيني سيل.


تومار عشق    

دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي

كه تو گرفتار شدي، هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن

رسيدي، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.

پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريز دارند

كه به بادي ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان

خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته

نيز لمسش مي كنم. خداي من چنان خطير است كه هيچ توفاني آن را از

كفم نمي برد.

دختر هابيل گفت: باري، تو سركشي كردي و گناهكاري. گناهت هرگز

بخشيده نخواهد شد.

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد،

شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت

بخشيده شدن هم داده باشد!

دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت:‌ شايد.

شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد، اما نام عصيان تو دليري

نبود. دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه‌تر. مجال آزمون و خطا نيست.

پسر نوح گفت:‌ به اين درخت نگاه كن. به شاخه‌هايش. پيش از آنكه دست

هاي درخت به نور برسند. پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند. گاهي براي

رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل

گناه گذشت...

من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه آسانی نيست. راه تو زيباتر

است، راه تو مطمئن تر، دختر هابيل!

پسر نوح اين را گفت و رفت: دختر هابيل تا دور دست ها تماشايش كرد و

سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد: آيا همسري

اش را سزاوار بودم؟!

          

*~*~ما همه‌ آفتابگردانيم‌ ~*~*

ما همه‌ آفتابگردانيم‌

 

گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور مي‌چرخد و آدمي‌ رو به‌ خدا. ما همه‌ آفتابگردانيم. اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خيره‌ شود و به‌ تيرگي، ديگر آفتابگردان‌ نيست. آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سياهي‌ نسبت‌ ندارد.

اينها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشايش‌ مي‌كردم‌ كه‌ خورشيد كوچكي‌ بود در زمين‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌اي‌ بود و دايره‌اي‌ داغ‌ در دلش‌ مي‌سوخت.

آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتي‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را مي‌كارد، مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشيد را پيدا خواهد كرد.

آفتابگردان‌ هيچ‌ وقت‌ چيزي‌ را با خورشيد اشتباه‌ نمي‌گيرد؛ اما انسان‌ همه‌ چيز را با خدا اشتباه‌ مي‌گيرد.

آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و كارش‌ را مي‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهميدن‌ خورشيد، كاري‌ ندارد. او همه‌ زندگي‌اش‌ را وقف‌ نور مي‌كند، در نور به‌ دنيا مي‌آيد و در نور مي‌ميرد. نور مي‌خورد و نور مي‌زايد.

دلخوشي‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آميخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا. بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ مي‌ميرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

آفتابگردان‌ گفت: روزي‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپيوندد، ديگر آفتابگرداني‌ نخواهد ماند و روزي‌ كه‌ تو به‌ خدا برسي، ديگر «تويي» نمي‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هايم‌ را با نور پر مي‌كنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر مي‌كني؟ آفتابگردان‌ اين‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.

گفت‌وگوي‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زيرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.

جلو رفتم‌ بوييدمش، بوي‌ خورشيد مي‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظي‌ كردم، داشتم‌ مي‌رفتم‌ كه‌ نسيمي‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ ياد آفتاب‌ مي‌اندازد، نام‌ انسان‌ آيا كسي‌ را به‌ ياد خدا خواهد انداخت؟

آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گريستم...

           هبوط

نسیم ، نفس خداست

 

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است.

 

وقتی غمگین می شد...

گنجشگ کوچلو وقتی دلش از عالم و آدم میگرفت،می رفت سراغ درخت کاج.درد دلاشو میگفت،سوز نگاشو میگفت.

کاج همیشه سبز دست نوازش می کشید روی پرهای قهوه ایش.

گنجشکک با داشتنه یه هم زبون غم عالم یادش می رفت.

به خیال نازک خودش دنیا رو سبز میدید به رنگ کاج مهربون. کاج همیشه سبزشو به یه دنیا نمی داد.خیال ترکه اونو تو دلش راه نمی داد.

اما یه روز...

این آدمایه جاه طلب ، تیشه به ریشش زدن.

کاج همیشه سبزشو به زمین زدن.

گنجشکک قصه ی ما گریه هاش تمومی نداشت،دیگه هیچ کی تو دل کوچیکش راه نداشت.

دیگه وقتی دلش از عالم و آدم می گرفت،هم زبون نداشت.

آخه چرا کسی بهش نگفت توی این دنیای شلوغ دلبستن هم رسمی داره،همه یه روز از پیشت می رن،تک وتنها می مونی بی هم زبون

گنجشکک که دلش شکسته بود، بالاشو جمع کرد و دلشو بغل گرفت،چنتا نصیحت به گوشش خوند که دیگه به هر کی بند نشو،حتی کاج همیشه سبز،اونم اگه زرد نشه ولی یه روزی از پیشت میره.دل شکسته وقتی دید به خون نشسته گفت:

اما یکی هست که همیشه سبز می مونه،زرد نمی شه،نورش گرمت میکنه،ترکت نمی کنه...

این آدمایه جاه طلب انو ازت نمی گیرن.

پس منو بهش بده...

همونی که منو به تو داده،همونی که با مهربونیاش تو رو به این دنیای نامهربون داده....

            

قطاری به مقصد خدا

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :‌اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست .
مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری.

 

            

 چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقی افتادند . بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عميق است ، به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نيست ، شما به زودی خواهيد مرد .
دو قورباغه ، این حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه های دیگر ، مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند ، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خيلی زود خواهند مرد . بالاخره یکی از دو قورباغه ، تسليم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت . سرانجام به داخل گودال پرتاب شد و مرد .
قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بيرون آمدن از گودال تلاش می کرد . هرچه بقيه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بيشتر فایده ای ندارد ، او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد . وقتی بيرون آمد ، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند :"مگر تو حرفهای ما را نشنيدی ؟" معلوم شد که قورباغه ناشنواست . در واقع ، او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .

         

يك تاجر آمريكايي نزديك يك روستاي مكزيكي ايستاده بود. در همان موقع يك قايق كوچك ماهيگيري رد شد كه داخلش چند تا ماهي بود. از ماهي گير پرسيد: چقدر طول كشيد تا اين چند تا ماهي رو گرفتي؟

ماهي گير گفت: مدت خيلي كمي.

تاجر: پس چرا بيشتر صبر نكردي كه بيشتر ماهي بگيري.

ماهي گير: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است.

تاجر: اما بقيه ي وقتت رو چي كار مي كني؟

ماهي گير: تا ديروقت مي خوابم. يه كم ماهي گيري مي كنم .با بچه ها بازي مي كنم بعد مي رم توي دهكده و با دوستان شروع مي كنيم به گيتار زدن. خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگي.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم كمكت كنم.تو بايد بيشتر ماهي بگيري.

اون وقت مي توني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا" اضافه ميكني. اون وقت يه عالمه قايق براي ماهي گيري داري!

ماهي گير: خوب بعدش چي؟

تاجر: به جاي اينكه ماهي ها رو به واسطه بفروشي اونا رو مستقيما به مشتري ها ميدي و براي خودت كار و بار درست مي كني... بعدش كارخونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت مي كني... اين دهكده ي كوچك رو هم ترك ميكني و مي روي مكزيكوسيتي! بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نيويورك ... اونجاست كه دست به كارهاي مهمتري مي زني..

ماهي گير : اين كار چقدر طول مي كشه؟

تاجر : پانزده تا بيست سال.

ماهي گير: اما بعدش چي آقا؟

تاجر:بهترين قسمت همينه. در يك موقعيت مناسب سهام شركت رو به قيمت خيلي بالا مي فروشي! اين ميليون ها دلار برات سود داره.

ماهي گير: خوب بعدش چي؟

تاجر: اون وقت بازنشسته مي شي! مي ري يه دهكده ي ساحليه كوچيك! جايي كه مي توني تا دير وقت بخوابي! يه كم ماهي گير كني ! با بچه هات بازي كني! بري دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني!

          

یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد

او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟

دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم

 اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟

 او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد

 بعد آنها را برداشت و گفت:

مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟

 بازهم دستها بالا بودند

سپس گفت:

هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید

 چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.

اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم

 و با تصمیم هایی که می گیریم و  حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .

 و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم

 اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

 شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.

کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار

شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.

ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید

 ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟

هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید


          

  

ممنون که وقت گذاشتید. یه نظر بدی شادم میکنی.

آرزومند آرزوهای نیکتان

باران۷۲ 

  

 

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
نامه ...
روز وصال: یکشنبه سوم آذر 1387 لحظه رويدن عشق :12:42

به نام خالق عشاق

سلام به همگی الان مشهد هستم اینا را از مشهدالرضا میزارم نائب زیاره همگیتون هستم .

آرزوهایم را در باغچه می کارم
به امید جوانه زدنشان
هر روز دعا می کنم
وقتی که درختم میوه داد
میوه هایش را بین مردم تقسیم میکنم
سهم هر کس یک آرزو

 

 خدايا:عقيده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

 خدايا:به من قدرت تحمل عقيده "مخالف" ارزاني کن

 خدايا: رشدعقلي وعلمي مرا از فضيلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

خدايا:مرا همواره اگاه وهوشيار دار تا پيش ازشناختن درست وکامل کسي

 يا فکري مثبت يا منفي قضاوت نکنم.

 خدايا:جهل اميخته باخودخواهي و حسد مرا رايگان ابزار قتاله دشمن

 براي حمله به دوست نسازد.

 خدايا:شهرت مني را که:"ميخواهم باشم" قرباني مني که " ميخواهند باشم" نکند

 

     نامه ...

     با سلام

     خدمت فرشته های خوب

      بی مقدمه

      دلم گرفته است

      می شود کمی برای من دعا کنید؟

      یا اگر خدا اجازه می دهد

      یک کمی به جای من -خدا خدا کنید؟

      راستی فرشته ها ؛سلامتید؟

      حال من که هیچ خوب نیست

      جانماز سبز من دوباره گم شده

      شب رسیده توی آسمان دل- ولی

      رد پای روشن ستاره گم شده

      خوش به حالتان فرشته ها

      هر کجا که خواستید -می پرید

      روی باد

      روی ابر

      روی شانه های ماه

      آسمان هم از شما همیشه راضی است

      می روید

      بی گناه ِبی گناه ِبی گناه

      راستی به من نگفته اید

      آن طرف کنار لحظه های دوردست

      روزهای آسمان چه شکلی است ؟

       ...

      راستش دلم

      مثل یک نماز بین راه

      خسته و شکسته است ...

سکوت

سکوت بلندی است

در امتداد این جاده ی ناامن نشسته است

         و یاد تو همچون هراسی سرد وجودم را در

                        برگرفته

حال من هستم و شکوه نگاه

        تو

نگاهت بر نگاه نگاه خسته ام

      چقدر زیبا و دل انگیز است

              نگاهت از من مگیر

تمام آرزو های خود را ورق می زنم

           و در کمینگاه امید به ابهام یخ بسته ای مبدل شده ام

به کدامین گناه

 هنوزم هم باد فریادهای عصیان مرا زوزه می کشد.

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه

 شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را

 مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای

محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از

 او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا،

 اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسید: و اگر

از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از

 پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار

سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا

 چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را

بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه

 می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

 

خراب

فرسود پای خود را چشمم به راه دور

               تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی

              رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود

دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود

پایان شام شکوه ام

    صبح عتاب بود

چشمم نخورد از این عمر پر شکست :

این خانه را تمامی پی روی آب بود

            پایم خلیده خار بیابان

جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه

لیکن کسی  ز راه مددکاری

دستم اگر گرفت فریب سراب بود

 

فرشته و شاعر - هم آسمانی و هم زمينی باشيد

                

  

 

     شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.

     فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته .

     شاعر پر فرشته را لاي دفترش گذاشت

     و شعرهايش بوي آسمان گرفت و

     فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

     خدا گفت : ديگر تمام شد . ديگر زندگي براي هردوتان دشوار مي شود .

     زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود زمين برايش کوچک است و

     فرشته اي که مزه عشق را بچشد آسمان برايش تنگ.

     فرشته دست شاعر را گرفت تا راههاي آسمان را نشانش بدهد

     و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه هاي زمين را نشانش بدهد

     شب که هر دو به خانه برگشتند .

 

     

 

     روي بال فرشته قدري خاک بود و روي شانه هاي شاعر چند تا پر.

     فرشته پيش شاعر امد و گفت: می خواهم عاشق شوم.

     شاعر گفت: تو فرشته ای و عشق کار تو نيست.

     فرشته اصرار کرد و اصرار کرد.

     شاعر گفت: اما پيش از عاشقی بايد عصيان کرد و اگر چنين کنی٬

     از بهشت اخراجت ميکنند.

     اَيا اَدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای؟

     اما فرشته باز هم پافشاری کرد٬

     اَنقدر که شاعر به ناچار نشانی درخت ممنوعه را به او داد.

     فرشته رفت و از ميوه اَن درخت خورد؛

     اما پرهايش ريخت و پشيمان شد.

     اَنگاه پيش خدا رفت و گفت: خدايا مرا ببخش٬

     من به خودم ظلم کرده ام٬ عصيان کردم و عاشق شدم.

     اَيا حالا مرا از بهشت بيرون ميکنی؟

     خدا گفت: پس تو هم اين قصه را وارونه فهميدی!

     پس تو هم نميدانی تنها آَن که عصيان ميکند و عاشق ميشود٬

     ميتواند به بهشت من وارد شود. و اَنگاه خدا نهمين در بهشت را باز کرد.

     فرشته وارد شد و شاعر را ديد که اَنجا نشسته است٬

     در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط!

     فرشته حقيقت را برايش گفت اما او باور نکرد.

     اَدمها هيچ کدام اين قصه را باور نميکنند.

     تنها اَن فرشته است که ميداند بهشت واقعی کجاست!

 

مناجات

 

     خدایا!

     هم دوستت دارم و هم از تو میترسم.

     هم از تو حساب میبرم. 

     و هم مشتاق دیدار تو ام.

     میترسم که از دستم عصبانی شوی

     و میترسم که از راه تو دور شوم ...

     بر میگردم به سمت تو٬به سمت مهربانی های تو

     بر میگردم تا به آفریدگارم نزدیک شوم.

     بر میگردم.

سکوت گریه

وقتی من غمگینم ابرها برای من می گریند

          اشک های ابرها بر گونه هایم احساس می کنم

می غلتند و سر می خورند

بغض من هم می شکند

سکوتم فریاد می کشد

 منم می گریم تا زیر بارون هیچ کس اشک هایم را نبیند

آرام میبارد باران ...
ببار بر من ای
باران ...
قطره های
باران بر صورتم می خورند ...
من چترم را میبندم و کنار میگذارم و خودم را به
باران میسپارم ...
باران با قطره هایش چهره ام را نوازش میکند ...
بر لبانم مینشیند ...
چشمانم را میبندم ...
صورتم را بوسه باران میکند ...
بر گردنم میلغزد و روی شانه هایم مکثی میکند ...
مرا از عشق خیس کن
باران ...
از عشق لبریز کن
باران ...
قطره های
باران به آرامی از شانه هایم پایین می روند ...
باران روی تمام بدنم نشسته است ...
باران شدید می شود ...
لباس بر اعضای بدنم می چسبد ...
مثل زندانی که برای بوییدن آزادی صورت خود را به میله های زندان می چسباند، بدنم خود را به لباسها می چسباند ...
یک رعد ...
و ناگهان
باران بند می آید ...
و احساس آرامش مطلق ...

گاهی از تنهایی که اطرافم رو گرفته , خیلی می ترسم.ظاهر همه قضایا خوبه ولی باطن همه چیز, گنده.

هیچ چیز اونقدر دوست داشتنی نیست که ظاهرش نشون میده.

راز میگه نباید در مورد چیزای بد صحبت کرد یا نوشت.چون اون ها رو به زندگیت دعوت میکنی.پس حرفای نا گفته زیادی باقی میمونه

 

اینهم واسه اینکه شاد بشی یا .......

ادامه ان را هم میتونی ببینی

اتفاقهایی که فقط تو ایران ممکن بیفته .

 

نماینده های زن مجلس


ادامه مطلب
نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com