تبليغاتX
باران عشق

می خواهم بمیرم ،
روز وصال: شنبه نوزدهم مرداد 1387 لحظه رويدن عشق :0:5

می خواهم بمیرم ، نه اینکه قلبم از کار بایستد و تنم سرد شود و با خاک یکسان شوم می خواهم بمیرم ، نه اینکه هیچ صدایی به گوشم نرسد و هیچ خورشیدی بر من نتابد و از دیدن ماه وستارگان کور باشم می خواهم به مرگی کاملأ غیرعادی بمیرم مرگی شبیه بخار شدن آب روییدن دانه غروب خورشید ابری شدن آسمان می خواهم نیست شوم تا در دنیایی دیگر ظاهر شوم : دنیایی که مزه ی آن را کاملأ نچشیدم دنیایی که در آن همه چیز عادی باشد جز وحشت از نیستی جز درماندگی

 

 

 دریک لحظه : گاه خواستم بنویسم ،قلمم نداد.گاه خواستم بگویم زبانم نداد. خواستم بنامم او نداد .کسی که از ترس عشقش در دلم ،بی شوق از پرکشیدن آن کبوتران وحشی پر میکرد و به عشق بودنم سر به دوباره زندگی مینهاد. پیمان و عهد بودن تک ستاره ی دنیای عالمیرا بادیدن دوچشمانش میدید و بی ارده از عشقش میسوخت و برای کسی که نمی دانست می گریست.می گریست تا پس از نفس زدن ،قطره اشکی نیایدو به بغض بسنده کند . اویی که هر زمان بودنش برایم همچو شقایقی پرطلوع بود ولی کاش او نیز پیمان عهدی را که من نمی دانستم ،می بست و می ماند.کاش حرف دلش را به من میزد و می گفت که بودنش مال من است . انتظار زیباست اما انتظار نمی رفت که چه بگوید و چه کند . در یک لحظه همه چیز تمام شد ...

نمی خواهی معشوق مرا بشناسی ؟ معشوق من ان بالاست. ستاره ا ی که هر شب دیوانه تر از پیشم می کند ستاره ای که با هر نگاهش با من عشق بازی می کند خوب گوش کن. معشوق من همان ستاره سهیلی است که یک شب از اسمان دلم رد شد. نفهمیدم چه شد ولی مهرش به دلم نشست

 

من با عشق آشنا شدم و چه کسی این چنین آشنا شده است؟ هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود. هنگامی لب به زمزمه گشودم، که مخاطبی نداشتم. و هنگامی تشنۀ آتش شدم، که در برابرم دریا بود و دریا و دریا...!

 

در شگفتم که سلام آغار هر دیدار است ولی در نماز پایان است شاید . شاید این بدان معناست که پایان هر نماز آغاز یک دیدار است......

 

 زندگی تفسیر سه کلمه است .... خندیدن...... بخشیدن...... و فراموش کردن پس بخند ببخش و فراموش کن ......

 

خداوندا . . . قسم بر عاشقان دل شكسته به اميد همه درهاي بسته قسم بر سبزي فصل بهارت به اميد نگاه سبزوارش قسم بر قرص ماه سكه وارت به آن روي قشنگ همچو ماهش قسم بر پيچك آشفته حالم كه مي پيچد به اميد محالم قسم بر پاكي بال فرشته كه مي ريزد برآن اشكهايم ، رشته رشته قسم بر يوسف از جا رميده كه اميد از دل كنعان بريده مرا با درد عشقش آشنا كن همه غمهاي او بر من روا كن مرنجان قلب كوچك يار نازم بگردان روزگاران وفق حالش خداوندا ، تو كه والاترين حدّ تواني مرا ، اين درد جانكاه جدايي ، صبوري بخش تا مي تواني......

به نام اول عاشق ومعشوق هستی آیاعقل وعشق به جنگ هم می روند؟؟؟ درجواب به این سوال بایدگفت: اگرعقل عقل سلیم وعشق عشق حقیقی باشد نه تنها به جنگ هم نمی روند بلکه این دوبه کمک هم انسان را به بالاترین کمالات انسانی می رساندکه این موضوع در صحنه کربلا مشهود است. اگرعقل عقل سلیمی نباشد وعشق مجازی باشد می توان گفت که به جنگ هم آن هم در مواقعی می روند. اما چه سود؟ که هیچ نسیبی از این جنگ نه عقل می برد نه عشق! باید توجه داشت که درعشق های مجازی اگر به طور کل عقل را کنار بگذاریم نتیجه اش این می شود که: عشق دیروز نفرت امروز خستگی فردا دوستان اگر به دنبال عشق مجازی هستید معشوق را ازمنظرعقل بنگرید نه اوهام. *-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-*

 دیوانه ای را گفتم می خواهم عاشق شوم ، گفت: آتش بزن گفتم چه را آتش زنم؟ گفت: خرمن وجود را گفتم دیگر چه کار کنم؟! گفت: مردمان را آواره کن گفتم آیا اینها بس است؟! گفت: نه عامل جدایی شو با تعجب نگاهش کردم وگفتم باز چه کنم؟!! گفت :گاهی سبب اشک و گاهی لبخند شو گاه بنشین وگاهی قیام کن گاهی سکوت و گاهی فریاد زن وهیچ گاه راحتی رابه چشمان هدیه نکن گفتم اگرچنین کنم عاشق می شوم؟ گفت:خیر تو خود عشق میشوی

 When you think that all is hidden and no one can see within Remember, Friend, God Can.

 وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است و هيچكس نمي تواند درون را ببيند به ياد داشته باش دوست عزيز من خدا مي تواند

 And when you have reached the bottom And you think that no one can hear Remember my dear Friend God Can.

 وقتي به انتها مي رسي و گمان مي‌كني کسي نيست تا صدايت را بشنود به ياد داشته باش دوست عزيز من خدا مي تواند -

 

 And when you think that no one can love The real person deep inside of you Remember my dear Friend, God Does.

 وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند به خود واقعي درون تو عشق بورزد دوست عزيز من به ياد داشته باش خدا مي تواند.

این به چند؟ - به قیمت یک دروغ!! - آن یک چه؟ - به بهای یک بهتان... چقدر ناچیز چه سان ارزان وه چه آسان فروختیم خویشتن را! عشق را! حقیقت را! و اینک در آستانه ی مکرر التماسهای پی در پی تکرار همان داستان قدیمی - قلب مرا به چند می خری!؟ هویتم را نیز همراهش به مُفت می دهم... ... - به قیمت یک دروغ زیبای دیگر......

 زیر بارون، به یاد تو گریه کردم... زیر بارون، به اون چه که گذشته خوب فکر کردم...

زیر بارون، از اینکه چه قدر به مرگ نزدیک شدم، بغض کردم... زیر بارون، صدای قلبم رُ گوش کردم.. زیر بارون، با صدای بلند اسمت رُ فریاد کردم... زیر بارون، فهمیدم که تا حالا چه قدر اشتباه، زندگی کردم... زیر بارون، با شنیدن طنین گیتار پسرک، خدا رُ طلب کردم... زیر بارون، جای خالی بوسۀ گرمت رُ با تموم وجود، حس کردم... زیر بارون،اشک های لحظۀ خداحافظی رُ تو ذهنم، تداعی کردم... زیر بارون، این دنیای بی وفا رُ تا دلت بخواد، نفرین کردم... زیر بارون، از عشقی که تو قلبم حک کردی، یادی کردم... زیر بارون، به پشت سرم نگاه کردم و ۱۶ سال زندگی رُ باور کردم... زیر بارون، به تموم بهونه هامون تبسم تلخی کردم... زیر بارون، به حکمت خدااز ته دل شک کردم... زیر بارون به فرار ثانیه ها ا عتقاد پیدا کردم... زیر بارون به معنی وا قعی زیستن اندیشه کردم... زیر بارون شعار:« آینده ای روشن» رُ مسخره کردم... زیر بارون، نمی دونی که، چه قدر خودم رُ سرزنش کردم... زیر بارون، یه عالمه اشک، با قطره های بارون قسمت کردم... زیر بارون به هیچ یک از سؤالام جوابی پیدا نکردم...

 

 

آرام میبارد باران ...
ببار بر من ای
باران ...
قطره های
باران بر صورتم می خورند ...
من چترم را میبندم و کنار میگذارم و خودم را به
باران میسپارم ...
باران با قطره هایش چهره ام را نوازش میکند ...
بر لبانم مینشیند ...
چشمانم را میبندم ...
صورتم را بوسه باران میکند ...
بر گردنم میلغزد و روی شانه هایم مکثی میکند ...
مرا از عشق خیس کن
باران ...
از عشق لبریز کن
باران ...
قطره های
باران به آرامی از شانه هایم پایین می روند ...
باران روی تمام بدنم نشسته است ...
باران شدید می شود ...
لباس بر اعضای بدنم می چسبد ...
مثل زندانی که برای بوییدن آزادی صورت خود را به میله های زندان می چسباند، بدنم خود را به لباسها می چسباند ...
یک رعد ...
و ناگهان
باران بند می آید ...
و احساس آرامش مطلق ...

 


تو هم یه کبریت یه شمع واسه روشنای دل بارون آتیش بزن

  shivaa

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
«باران، بوی دیوارهای کاهگلی را بیدار کرده است» *
روز وصال: سه شنبه هشتم مرداد 1387 لحظه رويدن عشق :17:24

*«باران، بوی دیوارهای کاهگلی را بیدار کرده است» *

 

سراپا خیس

از عشق و باران،

در پاسخشان چه خواهی گفت

اگر بپرسند آستینت را

کدام یک تر کرده است؟

 

 

چشم هایم به زمین میریزد!

دست هایم به هوا می پاشد!

رویاهایم روی خاک می میرند!

پاهایم روی ماه می افتند!

بمب حرفهای تو بود که مرا اینگونه تکه تکه کرد!!

 

امشب

خواهم امد امشب
يادت نرود

باز بگذار كمي پنجره را
و بمان بيدار... يادت نرود!

من به همراه نسيم
و به دنبال نگاه مهتاب
وبه اهنگ پر شب پره ها
دور فانوس نگاهت
خواهم امد امشب ... يادت نرود


مي رسم تا دم ان لحظه كه
اسمم ارام
بر لبت مي خندد
وهماندم كه سكوت
با صداي ساعت مي رقصد

مي تپد قلبت در ثانيه ها
چشمهايت را برايم خيس بگذار
و يادت نرود

خواهم امد
امشب.

 


برای خودم می نویسم نه برای تو!

از غصه های میان کلمات از فاصله های سنگین دو پاییز ...

از همین انقباظ فصل های مساوی و قدم های غیر موازی اعتراض که از روی

خط های شکسته عادت بی تو عبور می کنند...

این روزها٬ پای عشق را به پای دیوار زنجیر کرده اند . . .

دلم گرفته دلم گرفته دلم گرفته ...

از آسمان به جای ستاره یک تکه پاره ابر بر سرم انداخته اند و اصرا دارند که بگویند

نام آن رنج مکرر بر شانه های لخت کوچکمان زندگی نبود...

برای خودم می نویسم نه برای تو ....

 


 
    امواج زندگي را با آغوش گرم پذيرا باش...

              حتي اگر گاهي٬ تو را به قعر دريا ببرد..

آن ماهي كه هميشه بر سطح آن مي بيني مرده است.....

 


این مطلب رو جایی دیدم  نوشتمش تو وبم شما دوست دارم شما هم بخونیدش:

عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند. ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد. زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:  چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.  نوک بلندو تیزش خمیده و کند می شود شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به  سینه اش می چسببند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد. در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد. یاباید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد. برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند. در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.

پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬ سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند. زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند. سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ... و 30 سال دیگر زندگی می کند.  چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟  بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.  گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.  تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم......

 

 

سازنده ترين کلمه ((گذشت)) است آن را تمرين کن...

 پرمعني ترين کلمه((ما)) است آن را به کار بر...

 عميق ترين کلمه((عشق)) است به آن ارج بده...

 بي رحم ترين کلمه(( تنفر)) است با آن بازي نکن...

 خودخواهانه ترين کلمه((من)) است از آن حذر کن...

 نا پايدارترين کلمه((خشم)) است آن را فرو بر...

 بازدارنده ترين کلمه((ترس)) است با آن مقابله کن...

با نشاط ترين کلمه ((کار)) است به آن بپرداز...

 پوچ ترين کلمه((طمع)) است آن را بکش...

سازنده ترين کلمه((صبر)) است براي داشتنش دعا کن....

 
 

"دنبال دلیل مثبت برای نداشته های خودبگردید. خواهید دید که نداشتنی های شما به دلیل چیزهای فوق العاده با ارزشی است که فقط شما صاحب آن هستید....

 


سنگم

آرام آرام می­نویسم و خود را می­تراشم

تا به شكل مجسمه­ای در آیم

كه تو بودایش كرده­ای.

 

از دهان من اگر حرفی نیست

كوتاهی از من است

نمی­دانم چگونه از تو سخن بگویم

با دهانی از سنگ.

 

 

 

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com