تبليغاتX
باران عشق

7% حتما بخوانید
روز وصال: پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 لحظه رويدن عشق :10:55

Why these people don't like rain?


when we can calmly sit under the rain and think about many things

when we can shout under the rain when the problems kill us

when we can just walk under the rain when we are in love

when we can do all of this just >>>> under the rain


so just tell me , why people hate rain ?

چرا این مردم باران را دوست ندارند؟

وقتی که ما میتوانیم به آرامی زیر باران بنشینیم و درباره چیزهای مختلف فکر کنیم

آن هنگام که میتوانیم زیر باران فریاد بکشیم به خاطر مشکلات مختلفی که داریم

هنگامی که میتوانیم فقط زیر باران راه برویم وقتی که عشق کسی را در سر می پرورانیم

وقتی که ما می توانیم همه اینها را فقط زیر بارن انجام دهیم

فقط به من بگید چرا این مردم از باران بدشان می آید؟

 

 

 

 

 

When everything else is lost, the future still remains.

هنگامی که همه چیز از بین می رود، آینده هنوز پابرجاست.

   *****

Only those who do nothing do not make mistakes.

And those who don't make mistakes usually can't make anything.

فقط کسانی که هیچ کاری نمی کنند اشتباهی هم انجام نمی دهند.

و کسانی که اشتباهی از آنها سر نمی زند، معمولا کاری نمی توانند انجام دهند.

*****

If you do little things well, you'll do big ones better.

اگر کارهای آسان و کوچک را به خوبی انجام می دهی، کارهای بزرگتر را بهتر انجام خواهی داد

 

 

 

 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد
روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"


برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید 
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

(تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید!
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم
!)

 

 

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

                  

 


نظر یادت نره

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
روز وصال: پنجشنبه بیستم تیر 1387 لحظه رويدن عشق :12:59

          تنها

میدانم که تنهایی

میدانم در سرزمین رویاهایت سرگردانی

و تنها بدون من نشسته ای

بیا تنهاییت را

رشته خیالت و افکارت را با من تقسیم کن

منهم چون تنهایم

در اطرافم ترا جستجو می کنم

روی هر نقشی ترامی بینم

همه رنگها رنگ چشمان ترا بیادم می آورد

همه جا به دنبال تو می گردم

طپش قلبم ترا صدا می کند

نفسم با یاد تو شمارش میشود

پاهایم به قدرت تو حرکت می کند

در کوچه ها و پس کوچه ها برای شنیدن صدایت می دوم

صوت تو ندای آسمانی است

آرامشم میدهد

مرا رها نکن

مرا در گوشه ای از زندگی و قلبت بگذار

من باتو خواهم ماند

حیات من از توست

من در وجود تو زنده می مانم

با من باش

عزیزترینم

 احساس ملکوتی مرا بپذیر

گل سرخ  قلبم هدیه تو

اورا در کتابچه خاطراتت حفظ کن

هروقت کتابچه ات را گشودی مرا بخاطر بیاور"باران را".

 

 

 

       سوگند

خداوندا  ،

به تسبیح تو سوگند

به حمد و قبله ات سوگند سوگند

من از کویت نران من دردمندم

گُنه کردم

ببخش ، آخر به بندم

رها کن این اسارت واین جدایی

دگر آخربه کی 

این بی خدایی ،بی پناهی

من از درگاه تو، خواهان وصلم

تو لبیکم بگو

تا جان وهم جانان ببخشم

اگر باران

خدایش، این اِلاهش راشناسد

خدا هم بنده اش،

این رانده اش  را می نوازد

"پروردگارا ، به من بیاموز که دوست بدارم کسانی را که دوستم نمی دارند"

"عشق به ورزم به کسانی که عاشقم نیستند..."

"بگویم،برای کسانی را که هرگز غمم را نخورده اند..."

"به من بیاموز تا لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم نینداخته اند..."

"محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکرده اند"

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

------------------------------------------------------------------------------------

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com