تبليغاتX
باران عشق
 
 اين سايت را در قلب خود جاي دهيد!  ارتباط با مدير سايت باران  !

 دوستاران هميشگي باران!  عشق به ما RSS

باران عشق
باران *.* c7rain@yahoo.com *.*

معرفي؟؟؟

نام من كوچك لبخند شما باران است
خاك پاتان ،چه ببارم، چه نبارم ،اي دوست!!
******baran72******

باران عشق
عاشق بي نياز
قوي بي هيچ توقع
بي هيچ تقاضا
نه عجز و زاري نه قربان صدقه
نه اشتهاي بوسه نه خواهش ديدار
شادمان از آنكه يافته و خوشبخت از آنكه شناخته

******baran72******

غزل سراي دو چشم خيس بارانم اميد كوچه و پس كوچه هاي ايرانم


نمي دونم جه بكم يعني بلد نيستم فقط كاش بتونم با زبان شعر اين زبان قاصر خودم دردم را بگويم.
اما نمي دونم ! نمي دونم
دردم را با كه بگويم ؟خواستم با نسيم بگويم سر گرم چمن بود خواستم بنشينم كنار رودخانه سر صحبت را باز كنم ، با ساحل غرق گفتگو بود ،خواستم با آفتاب بگويم ابري او را مخفي كرد
پيچك ناز مي كند شقايق اخم افتاب قهر
گوش شنوايي نيست درد خود را نگاه خواهم داشت
اين سوختن خوشتر از آن آفروختن.

******baran72******

اصالت باران

  • نخستين عشق
  • ارتباط با باران
  • گنجينه عشق

مخزن عشق

  • دی 1388
  • آذر 1388
  • آبان 1388
  • مهر 1388
  • شهریور 1388
  • مرداد 1388
  • تیر 1388
  • خرداد 1388
  • اردیبهشت 1388
  • فروردین 1388
  • اسفند 1387
  • بهمن 1387
  • آذر 1387
  • مهر 1387
  • شهریور 1387
  • مرداد 1387
  • تیر 1387
  • خرداد 1387
  • اردیبهشت 1387
  • فروردین 1387
  • اسفند 1386
  • بهمن 1386
  • دی 1386
  • آذر 1386
  • آبان 1386
  • مهر 1386
  • شهریور 1386
  • مرداد 1386
  • تیر 1386
  • اردیبهشت 1386

همدلان وهمراهان باران

  • ::حقوق ::
  • ::ايراتي هاي انگلستان::
  • ::سايت فرهنگي ازدواج::
  • ::هلال احمر دانشگاه پيام نور مباركه::
  • ::ما غايب و او منتظر آمدن ماست ::
  • ::سايت آموزشي جهاد دانشگاهي اصفهان::
  • ::نرم افزار رایگان مدیریت کافی نت ::
  • ::موتور گوگل::
  • ::کسب در امد اینترنتی ::
  • ::معذوریتهای اخلاقی::
  • ::كانون هلال احمر پيام نور مباركه::
  • ::كانون هلال احمر پيام نور مباركه::
  • ::انجمن روانشناسی دانشگاه پیام نور مبارکه::
  • ::ردپای عشق::
  • ..:: باران عشق ::..
    ..:: سرعت بالاي اينترنت ::..
    ..:: بهترين دانلود ها ::..
    ..:: آموزش هك براي همه ::..

دلبستگي هاي روزانه

BAHAR 20.COM

c7rain@yahoo.com

  • ::نرم افزار رایگان مدیریت کامپیوتر::
  • ::جدایی و دلتنگي بدون شرح::
  • ::باران عشق من::
  • ::باغ قشنگ آرزوهايت::
  • ::چهار دانشجو::
  • ::فرشته و عاشق::
  • ::بارانيترين باران::
  • ::معرفي::
  • ::نامه ای به قلبم::
  • ::داستانهای خواندنی کوتاه و زیبا::
  • ::دلم گفت بنويس::
  • ::چاقو رگ وسوسه زدن::
  • ::امام عشق::
  • تمامي عشق

ديد و بازديد

  • عاشقان آنلاين:
    آمار عشاق : نفر

طراح عشق

-::MoHsEn MoKhTaRi::-
بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران
Powered By
BLOGFA.COM

explorer blog

-----------------!!!!هرچه باد آباد!!!!---------------------
روز وصال: سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 لحظه رويدن عشق :19:8

 

در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر

                                  با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشق ها می میرند

                    رنگ ها رنگ دگر می گیرند

                                                و فقط خاطره هاست

                     که چه شیرین و چه تلخ

                    دست ناخورده به جا میمانند

 

 

من از اين شهر گذر خواهم کرد

من از اين شهر دروغ

من از اين نفرت و اندوه غريب

من از اين فصل که در حزن و تب است

من از اين ماتم و افسوس گذر خواهم کرد

به تو خواهم پيوست

به تو اي اوج غرور !

به تو اي ساحل فرداهايم !

به تو اي عشق !

به تو آبي شب !

به تو خواهم پيوست .

چهار چیز هرگز قابل جبران نیست:

سنگی که پرتاب شده باشد

حرفی که از دهان خارج شده باشد

فرصتی که از دست رفته باشد

زمانی که سپری شده باشد

هر چه باداباد!

من یقین دارم که برگ ،

کاین چنین خود را رها کرده ست ، در آغوش باد ؛

فارغ است از یاد مرگ !

لاجرم چندان که در تشویش ازین بیداد نیست؛

پای تا سر ،

                  زندگی ست!

 

آدمی هم مثل برگ ،

می تواند زیست بی تشویش مرگ ،

گر ندارد همچو او ، آغوش ِ مهر  ِ باد را ؛

می تواند یافت ، لطفِ :

                                      « هر چه باداباد » را !

 

علاقه و محبت شديدي كه سابقا به تو ابراز مي كردم

دروغ بود و بي احساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم

به دو رويي تو بيشتر پي مي برم و

اين احساس در دل من جا ميگيرد كه بالاخره بايد

از هم جدا شويم ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم كه

روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي چون گلهاي بهاري كوتاه بود

در اين مدت كم به طبيعت فرومايه و هوسهاي پست تو پي بردم و

بسياري از صفات و اخلاق تو برايم روشن شد مطمئن هستم كه

اين خشونت و تنه خوئي بالاخره تو را بدبخت خواهد كرد

اگر ازدواج ما سر گيرد

تمام عمر با پشيماني خواهي گريست و اگر افسانه آشنايي پايانش جدايي باشد

خوشبخت خواهيم بود و حالا لازم است كه بگويم

اين موضوع را هيچ گاه فراموش نكن و مطمئن باش که

اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است اگر

باز هم بخواهي در صدد دوستي با من باشي بنابراين از تو ميخواهم

جواب نامه مرا ندهي چون نامه تو سرتاسر

دروغ و تظاهر است و تنها چيزي كه نداري

محبت است و من تصميم گرفتم براي هميشه

تو و يادگاري تلخ عشقت را فراموش كنم ديگر به هيچ وجه نميتوانم

خودم را راضي كنم كه دوستت داشته باشم و شريك زندگي تو باشم

و حالا اگر مي خواهي به محبت من پي ببري نامه مرا يك خط در ميان بخوان

بازم میگم زود قضاوت نکنیم!!!

 

 


من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گذارم
نمی مانم به یکجا ، بیقرارم
سفر یعنی منو گستاخی من
همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل و نادیده دیدن
به پرسشهای بی پاسخ رسیدن
من از تبار دریام از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی،حصار بی حصارم

 

مهربانیت به وسعت دریا و دست هایت به گرمای گندمزار در درخشش

خورشید و گامهایت به تعداد دانه های باران صمیمی و دوست داشتنی

لحظه ایی درنگ کن بر زمین خشکیده.

یک روز رسد غم به اندازه ی کوه ٬ یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت ٬ افسانه ی زندگی چونین هست عزیز در سایه ی کوه باید از دشت گذشت

pic24.jpg

استاد دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند.

 

عادت می کنیم به بودن در کنار هم ... عادت می کنیم به زندگی، به نفس کشیدن، به خوابیدن، به خوردن،به خندیدن، به گریه کردن، به داد زدن، به دوست داشتن .... عادت می کنیم به ندیدن هم، بی خبر بودن از هم، به نبودن در کنار هم ... آری عادت می کنیم چون انسانیم ... ولی فراموش نمی کنیم ...   

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
..:: بخشندگی ::..
روز وصال: شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 لحظه رويدن عشق :19:29

Show in www.khorzou.blogfa.comShow in www.khorzou.blogfa.comShow in www.khorzou.blogfa.comShow in www.khorzou.blogfa.comShow in www.khorzou.blogfa.com

از میان کسانی که برای دعای باران به بالای تپه ها می روند فقط کسانی به کار خود ایمان دارند که با خود چتری می برند.

 

استادی در شروع كلاس درس، ليوانی پر از آب برداشت و آن را بالا گرفت تا همه ببينند. سپس از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم، استاد گفت: من بدون وزن كردن نمی دانم دقيقا وزنش چقدر است. اما سوال من اين است، اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هيچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسيد: خوب، اگر يك ساعت همين طور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟ يكی از شاگردان گفت: دست تان كم كم درد می گيرد. استاد گفت: حق با توست. حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم: چه؟ شاگرد ديگری گفت: دست تان بی حس می شود، عضلات به شدت تحت فشار قرار می گيرند و فلج می شوند و مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيد. همه شاگردان خنديدند. استاد گفت: خيلی خوب است. ولی آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه! استاد ادامه داد: پس چه چيزی باعث درد و فشار عضلات می شوند؟ در عوض چه بايد بكنم؟ شاگردان گيج شدند. يكی از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد! استاد گفت: دقيقا، مشكلات زندگی هم مثل همين است اگر آن ها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد اشكالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فكر كنيد درد می كشيد، اگر بيشتر از آن نگه شان داريد فلجتان می كنند و ديگر قادر به انجام كاری نخواهيد بود. فكر كردن به مشكلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است كه در پايان هر روز و پيش از خواب آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمی گيريد.

دوست من يادت باشه كه ليوان آب را همين امروز زمين بگذاری، زندگی همين است.

پنهانم کن مثل هوا 

 

..:: بخشندگی ::..
اگر چيزی را می خواهی، آن را ببخش! احمقانه به نظر می رسد. اينطور نيست؟ اما حقيقت اين است كه برای بيشتر
بدست آوردن هر چيز، بايد بخشی از آن را ببخشيم. كشاورزی كه دانه های بيشتری می خواهد بايد بخشی از دانه های خود را به زمين ببخشد. وقتی لبخند كسی را می خواهيد بايد لبخند خود را ارزانی كنيد. اگر عشق می خواهيد بايد عشق بورزيد. اگر كمك ديگران را می خواهيد بايد به آنها كمك كنيد.
در اين باره فكر كنيد. اگر وابستگی باعث تعويق رويدادهای خوب در زندگی می شود عكس اين مطلب هم درباره عدم
وابستگی مصداق پيدا می كند و عدم وابستگی يعنی اينكه بخشی از آن چيزهايی كه برايمان ارزش دارد،ببخشيم. مطمئن باشيد هر چه را كه ببخشيد، به سوی شما باز می گردد.
بعضی ها می گويند، من تمام زندگی ام را داده ام و در ازايش هيچ چيز بدست نياورده ام. من تصور نمی كنم كه اين گونه افراد چيزی را بخشيده باشند آنها معامله كرده اند و اين، خيلی فرق دارد.
راه رسم بخشيدن، بخشش بدون چشمداشت است. اگر در ازای آنچه كه می بخشيد توقعی داشته باشيد در واقع وابسته به آن پاداش هستيد و هنگامی كه وابسته باشيد هيچ اتفاق خاصی روی نمی دهد.

 

 

حسن باران اين است كه زميني ست، ولي آسماني شده است

و به امداد زمين مي آيد حسن باران اين است كه مرا ميبرد از خويش به عشق


و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش

 

 
..:: ايمان در عشق ::..
ايمان تنها زاده ی عشق و شور زندگی است.
هر گاه به عشق و شور زندگی تسليم می شويد و بر نياز و گرايش خود به خوشبختی و خوشحالی،رضايت و حقيقت صحه بگذاريد خود به خود به سر چشمه ی زندگی مي پيونديد كه درون خود شما وجود دارد.
ناگهان حس بالايي از قدرت،هدفمندی و ارتباط با چيزی به مراتب بزرگتر از آن چه تا به آن زمان آن را به عنوان «خويشتن خويش» می شناختيد، سرتاسر وجود شما را فرا خواهد گرفت.
آن گاه در می يابيد كه ايمان همان اميد و اميدواری نيست و اصولاً هيچ ارتباطی نيز با آن ندارد. در خواهيد يافت كه ايمان نوعی خودباوری و اعتماد به نفس است. ايمان به نوعی علم به اين كه آگاهی و شعور كيهانی به شكل «شما» و «در شما» به جريان افتاده و به كار گرفته شده است.
 
 
ممنون از تمام کسانی که امدند و نظر دادند .
نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
حادثه غیر مترقبه
روز وصال: سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 لحظه رويدن عشق :19:45
 

 

امروز حادثه غیر مترقبه ای رخ داد که خیلی ها را خوشحال کرد.تعجب نکنید.حادثه تنها سیل و زلزله نیست.باران را می گویم که بالاخره برای دقایقی هم که شده امروز مهمان ما شد.

...و امروز چقدر همه چیز زیبا بود.چقدر آدمهایی که باران غبار از چهره شان شسته بود زیبا و خوب بودند.

باران امروز خاصیت خوب دیگری هم داشت.باران غیر مترقبه آمد و مهلت نداد که خیلی ها چتر بر دارند.امروز چترها نبودند و قطره های باران چه مشتاقانه و چه سخاوتمند بر سر و روی آدمها نشستند.

من هیچ وقت تا به حال از چتر برای محافظت از باران استفاده نکرده ام.حیف نیست که وقتی باران می بارد چتر بگیریم که قطره های باران خیسمان نکند.

زیر باران باید رفت...البته نه با چتر...با عشق... 

 

 

 

سلام.ای وای.بازم یه مطلب تقریباً طولانی.ولی به جون خودم وقتی خوندمش کلی حال کردم.

در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود. كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند، نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آنها 42 كيلومترو 195 متر مسافت را دويده بودند. دوندگان همچنان با گامهاي بلند و منظم پيش ميرفتند. چقدر اين استقامت زيبا بود. هر بيننده اي دلش ميخواست كه اين اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم شدند.استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشويق كردند. رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره ... چند قدمي جلوتر از بقيه بود. دونده ها تلاش ميكردند تا زودتر به خط پايان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پايان را پاره كرد. استاديوم سراپا تشويق شد. فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده هاي بعدي يكي يكي از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان چند قدم جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند. اسامي و زمان هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همين حال دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان گذشتند. در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند. به نظر ميرسيد كه آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است. داوران و مسوولين برگزاري ميروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان را جمع آوري كنند جمعيت هم آرام آرام استاديوم را ترك ميكنند. اما...
بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده. همه سر جاي خود برميگردند و انتظار رسيدن نفر آخر را ميكشند. دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنند. از روي شماره پيراهن او اسم او را مي يابند



"جان استفن آكواري" است دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا برايش مشكلي پيش آمده، لنگ ميزد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط پايان فاصله داشت و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود. نفس نفس ميزد احساس درد در چهره اش نمايان بود لنگ لنگان و آرام مي آمد ولي دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولي او با دست آنها را كنار مي زند و به راه خود ادامه ميدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند. جمعيت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند. جان هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه ميدهد. خبرنگاران بخش هاي مختلف وارد استاديوم شده اند و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر ميشود! جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حركت خود به سوي خط پايان ادامه ميدهد او هنوز چند كيلومتري با خط پايان فاصله دارد آيا او ميتواند مسير را به پايان برساند؟ خورشيد در مكزيكوسيتي غروب ميكند و هوا رو به تاريكي ميرود.



بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم نزديك ميشود، با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برميخيزد چند نفر در گوشه اي از استاديوم شروع به تشويق ميكنند و بعد انگار از آن نقطه موجي از كف زدن حركت ميكند و تمام استاديوم را فرامي گيرد نميدانيد چه غوغايي برپا ميشود. 40 يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم ميشود و دستش را روي ساق پاهايش ميگذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس ميگيرد و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حركت ميكند. شدت كف زدن جمعيت لحظه به لحظه بيشتر ميشود خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند وقتي نفرات اول از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت. نزديك و نزديكتر ميشود و از خط پايان ميگذرد. خبرنگاران، به سوي او هجوم ميبرند نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه ديگر شب شده بود. مربيان حوله اي بر دوشش مي اندازند او كه ديگر توان ايستادن ندارد، مي افتد.

آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حما سه جان، تا صبح نخوابيد. جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتيجه بود. او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است. به اين فكر نكرد كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقيرآميز ديگران به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند. او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند، اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند ارزشي كه احترامي تحسين برانگيز به دنبال داشت. فرداي مسابقه مشخص شد كه جان ازهمان شروع مسابقه به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است

او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود، چرا با آن وضع و در حالي كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟ ابتدا فقط گفت:" براي شما قابل درك نيست!" و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:" مردم كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم."

فيلمي كه از وي ساخته شد

داستان "جان استفن آكواري" از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد"حالا آيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان مسابقه چه كسي بود؟

 

 

مراسم ختم امروز ...فردا است.

       

در کنار سکوت نشسته ام.روبرویم ساعتی است که  تیک و تاک می کند.تیک ساعت تار زندگیم را می نوازد و

 تاک پودش را رشته می کند.روبرویم مرگ به تابلو اعلانات چسبیده است.درست  کنار ساعتی که تیک و تاک

می کند.چه ترکیب قشنگی:سکوت.ساعت.مرگ.

و چه ترس آور :سکوت.ساعت.مرگ.

مرگ کاغذی از پشت شیشه  تابلو  اعلانات لبخند محوی دارد.

...مراسم ختم آن مرحوم فردا پنج شنبه از ساعت ۱۷ لغایت ۱۸ در مسجد صاحب الزمان منعقد می باشد.

آن مرحوم هنوز می خندد.

تیک تاک...تیک تاک...

                                                                 ****

ساعت ۱۷ روز چهارشنبه است.باید بروم.امروز هم...گذشت.

مراسم ختم امروز ...فردا است.

 

    

وقتی طراوت باران             

                                                            زیر نگاهت یخ می زند

 

 

ماهی ها به دنبال آخرین حبابند

 

 

و عشق

                            غریب ترین واژه زمینی

 

 

توی دستان خشکیده تو                

                                     جان می دهد

 

 

تنها آخرین نفس حس پرواز دارد

 

                                       خود را آماده کن     

 

                                                             برای کوچ بی انتها

 

                                                                                   تو تنها پرستوی زمستانی

 

 

الهی!

ای مهربانی که زندگی بی ترنم یادت بی معناست و امید

 بی عشق تو در خاموشی دل هابی فروغ می ماند.بار

دگر صاعقه ی نگاهت رابر جانهایمان بنشان و آتش عشق

 بیفروزو با طراوت باران رحمتت آرامش سبز و جاویدان را عطایمان فرما.

 

 

نامه ی آبراهام لینکلن به معلم پسرش

 

 

به پسرم درس بدهید :

 

او باید بداند که همه ی مردم عادل وهمه ی آنها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید که به

 

 ازای هر شیاد انسان صدیقی هم وجود دارد.

 

 به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خود خواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود.

 

به او بیاموزید ، که در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست.

 

 می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند

 

 بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد.

 

به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد.

 

او را از غبطه خوردن برحذر دارید. به او نقش و تأثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

 

اگر می توانید، به او نقش مؤثر کتاب در زندگی را آموزش دهید.

 

به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه

 

 و زنبورها که در هوا پرواز می کنند دقیق شود.

 

به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد.

 

به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کش ها، گردن کش باشد.

 

 به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.

 

به پسرم یاد بدهید که همه ی حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب

 

 کند.

 

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه

 

 تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.

 

به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند. اما قیمت گذاری برای دل

 

 بی معناست.

 

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را برحق می داند پای سخنش بایستد وبا تمام قوا

 

بجنگد.

 

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک ناز پرورده نسازید.

 

بگذارید که او شجاع باشد ، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.

 

توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است. 

 

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
درد دل یه تنها. تنهای باران زده
روز وصال: شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 لحظه رويدن عشق :18:56

خدایا....

  

خدایا !

من کلی دعای مستجاب نشده دارم

چرا همه ی دعاهایم را مستجاب نمی کنی؟! شاید تقصیر من است که زیاد دعا نمی کنم و آن قدرها که لازم است صدایت نمی زنم ....

راستش گاهی شیطان می آید وسط دعاهایم و توی دلم را خالی می کند آن وقت من نا امید می شوم و می گویم اصلا این دعا کردن چه فایده ای دارد؟ خدا که جواب مرا نمی دهد.....

اما وقتی به دعاهای قبلی ام فکر میکنم می بینم چه قدر خوب شد که خیلی هایش را مستجاب نکردی ! اصلا چه قدر خوب است که تو همه ی دعاها را مستجاب نمی کنی.....

آیا شده که شب و روز دعا کنی و چیزی را با اصرار از خدا بخواهی اما خدا دعایت را مستجاب نکند؟ ولی بعد از مدتی به این نتیجه برسی که چه قدر خوب شد دعایت مستجاب نشد

 

 

خدایا !

من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد می آید سراغت ....

من همونی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش را می بندد و می گوید :

من این حرفا سرم نمی شود باید دعایم را مستجاب کنی .....

همانی که گاهی لج میکند و گاهی خودش را برایت لوس می کند همانی که نمازهایش یک در میان قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته دارد و گاهی (گاهی که نه خیلی وقتا) بدجنس می شود البته گاهی هم خودخواه و گاهی دروغ گو .....

حالا یادت اومد من کی هستم؟!!

هر وقت که اتفاقی می افتد - یک اتفاق تلخ و ناجور- هر وقت که حسابی توی لک می روم و از ته دل آه می کشم یا از کوره در می رم و داد و بی داد راه می اندازم مامانم میگه "کم نیار جلوی خدا آبروریزی نکن اینا همش امتحانه"

آن وقته که لجم میگیره و میگم "مگر اینجا هم مدرسه است؟مگر خونه ی ما جلسه ی امتحانه؟"

وای که چه قدر زندگی کردن کار سختی است آن هم با این همه امتحان !

 

 

زندگی ...

من بدون طرح و برنامه زندگی می کنم !

و احساس می کنم که اساسا این تنها راه زنده بودن است

در واقع یک زندگی طبیعی و وحشی دارم

به طور مطلق بی طرح و برنامه

درباره ی آینده هیچ چیز نمیدانم !

حتی درباره ی لحظه ی آینده نیز هیچ چیز نمیدانم !

امروز برای من کافی ست

در واقع خیلی هم زیاد است !

لحظه ی حال تنها لحظه ی زنده ی زندگی ست

گذشته مرده است به این معنا که دیگر وجود ندارد

آینده نیز مرده است

به این معنا که هنوز زاده نشده است

بنابراین حسرت گذشته را داشتن مردگی ست

و نگران آینده بودن نیز مردگی ست

تنها راه زنده بودن در اینجا و اکنون بودن است ... !

 


..:: يک واقعيات ::..


گفتم: به نظر تو دوست داشتن بهتره يا عاشق شدن؟ گفت: دوست داشتن...

گفتم: مگه ميشه همه ادما دلشون مي خواند عاشق بشند. گفت:اون كس كه

عاشقه مثل كسي ميمونه كه داره تو دريا غرق ميشه

كه دوست داره مثل اين ميمونه كه داره تو همون دريا شنا ميكنه

و از شنا كردنشم لذت مي بره. تو چشماش نگاه كردمو گفتم: تو چي

تو عاشقه مني يا منو دوست داري؟ خيلي اروم گفت:

من خيلي وقته غرق شدم....


ببار ای نم نم باران.
ببار ای ابر رحمت،
بر زمین سوخته محصول.
اگر سیراب نتوانی،
نوازش کن تو خاک تشنه را هم اندکی مرطوب.
اگر دیگر برای ساق گندم،خوشه جو سود ناداری
برای لاله های سرخ وکنگر ها ،ببار ای ابر بارانی.
که یادت را زخاطر نابرد
                                صحرا.

اگر محصول ما امسال
نیمش برف و نیمش بارش بی موقعت
بر باد داد و داد .
ولیکن تو بر این حکمت،
بر این خوان تهی و دست خالی مان
ببار و گریه کن بسیار.

ببار ای ابر بارانی
ببار ای نم نم باران .

 

 

 

عشق یعنی چه؟؟؟؟

 از بهار پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت تازه شکفته ام هنوز نمي دانم.

از تابستان پرسيدم عشق یعني چه ؟ گفت فعلا در گرماي وجودش غرقم نمي دانم.

از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ ان باخته ام نمي دانم.

از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ.

از مادر پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت هر کي در اين خانه است.

از پدر پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت يعني تو

از خواهر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت به ان هنوز نرسيده ام

شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ شرمگين و خجل خود را در اغوش اسمان پنهان کرد

شبي ديگر از ماه  پرسيدم عشق يعني چه ؟ ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب

از خود عشق پرسيدم که اخر عشق يعني چه؟ با تبسمي گفت يعني مهر بي پايان به خالق هستي

 

 

 

بس که دیوار دلم کوتاه است

                                هر کس که از کوچه ی تنهایی ما می گذرد

به هوای هوسی هم که شده

                                سرکی می کشد و می گذرد

 

پروردگارم ، من نماز و رکوع و سجودم را تنها به درگاه تو و بر ذات یکتای بی شریک تو به جاب آوردم . که عبادت روا نیست جز برای تو . البته که تو آن خدایی که جز تو آفریدگاری نیست . 

    پروردگارم ، بر محمد و خاندانش و ارواح پاک فرزندانش ، و بر روح پاک حسین شهید و اصحاب وفادارش ، درود و رحمت فرست و بهترین سلام مرا بر آنان برسان و از آن بزرگواران به من جواب سلامشان را باز گردان.

مناجات با پروردگار

    پدر و مادرم و همه زندگی و همه وجودم فدای آن بزرگوار باد ... که بزرگترین ظلم و ستمهای عالم بر آنان روا شد و چه مصیبت و غم و اندوهی بر ما و بر همه اهل زمین و آسمان وارد آمد .

 پروردگارا ،به راستی که آنان ، صبورترین و آزاده ترین و برترین بندگانت بودند و شکرگذار ترین بندگان و راضی ترین آنان به رضای تو . پس به رحمت خود ما را یاری کن تا در همه حال به آنان اقتدا کنیم . فهم ما را از آنچه بر آنان گذشت و آن اندیشه ای که در سر داشتند بیشتر کن وما را یاری کن تاما نیز آن کنیم که تو از ما راضی باشی . آمین .

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
مرگ همکار...
روز وصال: شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 لحظه رويدن عشق :19:0
مرگ همکار...

 
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
 
 «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
 

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
 
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
 

                                Image By Pic.Blogfa.Com

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
 
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
 
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
 
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
 
دنیا مثل آینه است.انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.
تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است»
 
 
 
خدایا...ازت میخوام درهای هدفمندی رو یکبار برای همیشه جلوی چشمم بگشایی

خدایا....

دیگه بسه....

دور باطل زدن ...  دیگه بسه !

اینهمه خفت و خواری و خطا....  دیگه کافیه !

خدایا....   من تا کی باید به اشتباهاتم ادامه بدم....  تا کی...؟

وپیش از پشیمانی.... باز قدم در راه اشتباه بگذارم؟

خدایا...  چرا ارزشهای واقعی ...  کاملا از زندگی من رخت بر بستن؟

****

 

 

 

 

   خدایا....     حالا که  به لطف و کرم تو....

                     دیگه هیچ مشکلی ندارم...

    حالا که تقریبا هیچ دغدغه خاصی ندارم...  

 حالا که از شرهمه اشتباهات گذشته خودم...

            به لطف تو...

           لا اقل بدون هیچ در گیری مادی ...

                                 خلاص شدم....

        پس؛ چرا...  چرا...   آخه چرا...... 

باز نمیخوام برای مدتی هم که شده آدم شم؟  چرا نمیخوام به هدفهای درست فکر کنم؟

خدایا...

 ......مگه من نبودم که اونقدر از اذیت و آزارهایی که در زندگیم تحمل میکردم... 

             گله میکردم؟

             و تو منوبه بهترین شکل ازاون شرایط جدا کردی....

......مگه من نبودم که وقتی کارم به جدایی رسید.... 

             اونهمه از همه چیز و همه کس بیزار شده بودم!؟

             و فکرمیکردم ... آخر دنیاست...  

             و باز هم تو منو از اون دردها رها کردی.... 

 و حالا فارغ از هر درد و غصه ای....  

تا کی باید گاه و بی گاه خودم رو درگیر این روابط مسخره و پوچ و بی مصرف کنم.... 

  و بعد بخاطر بر هم خوردنش خودم رو آزار بدم.....

 

خدایا...

         خدایا....

نمیتونم....   از یاد ببرم که هر چی دارم... همه از لطف تو بوده.....

        همه این شرایط ایده آل! 

   همه این بی دردی...

                همه این فراغ بال و آسایش.... 

             همه و همه از سوی توئه... 

 شاید در جواب همه رنجهایی که در گذشته متحمل شدم!

 

خدایا ... تو خودت گفتی.....

                                     مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى ﴿۳﴾

            که پروردگارت نه ترکت کرده نه دشمنت شده(به آنچه بتو وعده داده عمل خواهد کرد...)

                                  وَلَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ الْأُولَى ﴿۴﴾

                                         و مسلما آخرت براى تو از دنيا بهتر است

                                 وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى ﴿۵﴾

                          و بزودى پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد كرد كه خشنود شوى پ.ن۱

 

و... خدایا من خودم خوب میدونم...  که در حق من حقیر بینهایت لطف داشتی.....

 

****

 

اما خدایا.... من در این لحظه ملتمسانه و عاجزانه... از تو...فقط یه خواهش دارم.....

من که میدونم....

به هر حال کرم و رحمت تو اونقدر بی نهایته که....

من و ما را  از همه این دردها رها میکنه....

میدونم بالاخره تو بدادم خواهی رسید...

 

اما خدایا.....   ازت خواهش میکنم.....

هر چه زودتر منو ازین درد بی هدفی...

                   درد بی دردی (از دردهای معنوی) ....

                         درد بی ارادگی و گم شدگی از راه پیشرفت.... 

نجاتم بدی....

 

خدایا...  میدونم....   که تو هیچ وقت من و ما را رها نکرده ای و نمیکنی...

اما از اون میترسم...

                که منه گناهکار!                          

                         اونقدر ازین شرایط بی دردی.... سوئ استفاده کنم...

                         اونقدر خودم دنبال هدف نرم...

 که ناگهان چشم باز کنم و همه چیزو خراب و ویران ببینم!

خدایا....

در این شب جمعه عزیز.... 

به گواهی همه لطف های بیکرانت در حق خودم...... 

 

که باعث شده بعد از اون همه خطاها و حوادث خواسته و ناخواسته گذشته به اینجا برسم...

 

....جاییکه خودم را لا اقل از درد دنیا جدا میبینم....

 

و به اقرار همه خطاهای خود و همه بزرگی و ستار العیوبی تو ...

 

ازت میخوام... درهای هدفمندی رو ... یکبار برای همیشه جلوی چشمم بگشایی...

 

خدایا ازت میخوام... 

پیش از آنکه فرصتها را با گمراهی خودم... با غفلت خودم... با همه نادانیم...   از بین ببرم...

""هدفهای درست زندگی رو جلوی راهم قرار بدی!""

 

خدایا ملتمسانه ازت میخوام....   دلایل واقعی زندگی رو پیش چشمم بیاری....

 

خدایا.... 

                                    خدایا....

 

 

 

****

خدایا هنوز از یاد نبرده ام حس شیرینی لحظاتی را...

که تو شیرین کرده بودی!

خدایا از یاد نبرده ام ...    

 روزها و شبهایی را که سرمست ازالطاف بیکران تو...

 بدون احساس دردها وغم ها...

از خود بیخود  .... 

  غرق در زندگی شیرین مادی !

                 تو را اگر هم یاد میکردم! 

              بخاطر ترس از دست دادن آن لحظات بود!

 

خدایا ...بیاددارم گاهی که کمی فارغ از هیا هوی دنیا میشدم! 

همیشه با خو د میگفتم!؟ 

  کی برسد آن زمانیکه این همه نعمت تو و قدرناشناسی من!

            مرا بالاخره  محکوم به کفر نعمت کند!

 

خدایا چرا آدمی در لحظه شادی و فراقت کمتر تو را می بیند؟

 ولی در لحظه دردو سختی !  

                           فقط و فقط!  تو را می بیند!

 

خدایا  من  محکومم !  به حکم عدالت تو!

خدایا من مجرمم!    به جرم فرا موشی شکر تو!

خدایا من گناهکارم!  به گنا ه نا امیدی از تو!

ولی  ....

  خدایا  من ... لایق  ببخششم  ...!!!  به قدرت کرم تو!

                             به اقرار  ضعف  خود  !

                       به امید  رحمت تو!

 خدایا:

بخششی کن!

    بخششی  که مرا از  نو  سازد!

خدایا  کرمی کن تا بار  دیگر بهتر  شروع کنم!

خدایا  ... مغفرتی کن! 

  که بار گناهان و اشتباهات گذشته یکبار برای همیشه....

  مرا رها سازد!

 

نه مغفرتی که به منزله فرصت به انسانهای ضعیف النفس چون

منی باشد!

          که در آن صورت  ضعف ایمان من...

          هر چه لطف تو است را به کفر تو رهنمون میسازد...

وچون از بار غمها رها گشت...

 غرق در دنیای خوشیهای زود گذر...

                                شکر تو را از یاد می برد!

 

خدایا.... بار دیگر خشم تو...

                        مرا هر چه کند سزاوارم!

 

دور ماندند ز من آدم ها.....

شب سردی است , و من افسرده....

 

              راه دوری است و پای خسته ....

 

                         تیرگی هست و چراغی مرده....

 

                                        میکنم تنها از جاده عبور:

زندگی بدون عشق.......

 

دور ماندند ز من آدم ها.....

 

سایه ای از سر دیوار گذشت;

 

غمی افزود مرا بر غمها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی.....

 

           بی خبر آمد تا با دل من .....

 

                  قصه ها ساز کند پنهانی.....

 

 

نیست رنگی که بگوید با من

 

            اندکی صبر;سحر نزدیک است.....

 

 

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

 

وای! این شب چقدر تاریک است !

 

 

جملات زیبا وپند آموز...

 هر وقت توي زندگي به يه در بزرگ رسيدي که روش يه قفل بزرگ بود نترس و نا اميد نشو!!! چون اگه قرار بود باز نشه جاش يه ديوار ميذاشتن


 نيکبخت آن است که ازحال ديگران پند گيرد و بدبخت آن که از حال او پند گيرند


 مايوس مباش زيرا ممکن است آخرين کليدي که درجيب داري، قفل را بگشايد


 شما مي توانيد گلي را زير پاي خود لگد مال کنيد، اما محال است که بتوانيد عطر آن را در فضا محو کنيد.

 

 نيک بخت ترين مردم کسي است که کردار به سخاوت بيارايد و گفتار به راستي

 کسي از دانش خود برخوردار مي شود که به دانش خود عمل کند

 بیش از هر چیز نخست بدان که چه میخواهی

 وقتی ارتباط عاشقانه ات به انتها میرسد، فقط به سادگی بگو: همه اش تقصیر من بود.

 آنکسی که از رنج زندگی بترسد، از ترس در رنج خواهد بود

 اگر می خواهی قدر پول را بدانی قرض کن

 اقبال به سراغ کسی می رود که به کار عقیده دارد نه به اقبال

 وسعت دنياي هر کس به اندازه وسعت انديشه اوست.

 ترس گرچه خالق نيست اما ميتواند از هيچ ؛ چيزي بيافريند

 
 ملیت حقیقی ما، بشریت است

 

 پافشاری جز مشترک تمامی موفقیتهای چشمگیر است.

 ما اغلب از فرداها قرض می کنیم، تا وام خویش را به دیروزها بپردازیم

 تنها چیزی که موفقیتهای ما را محدود میسازد، تفکری ست که به ما میگوید نمیتوانی موفق شوی

 عشق رازی است مقدس. برای کسانی که عاشقند، عشق همیشه بی کلام می ماند، اما برای کسانی که عشق نمی ورزند، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.

 چشم ديگران چشمي است كه ما را ورشكست ميكند. اگر همه بغير از ما كور بودند، نه به خانه باشكوه نیاز بود و نه به لوازم عالید

 بحرانهای بزرگ، انسانهای بزرگ را به وجود می آورند

 عشق تنها آزادی در دنیاست، زیرا چنان روح را تعالی می بخشد که قوانین بشری و پدیده های طبیعی مسیر آن را تغییر نمی دهند.

 سريع فكر كنيد ولي آهسته سخن بگوئيد

 چهار چيز برگشت ناپذيرند: جمله خارج شده از دهان، تير رها شده از كمان، زندگي گذشته و فرصت هاي از دست رفته.

 كسي كه به خاطر شما دروغ ميگويد به شما نيز دروغ خواهد گفت

 خدمتي كه به خود ميكنيم در درونمان ميميرد ولي آنچه براي ديگران انجام ميدهيم فنا ناپذيراستد


 مشكلات فرصتهايي هستند در لباس كار و تلاش

 اعتماد به نفس هميشه حاصل درست عمل كردن نيست بلكه نتيجه نترسيدن از اشتباه استد

 شكست فرصتي براي شروع مجدد و هوشمندانه تر است

 عادات بد، رختخواب گرم و راحتي هستند كه خزيدن به درون آن آسان و خارج شدن از آن دشوارد

 در راه رسيدن به اوج با مردم مهربان باش چرا كه هنگام سقوط با همان مردم رو به رو خواهي شدد

 ارزش هر چیزی را می توان با مقدار وقتی که حاضرید صرف آن کنید اندازه گیری کرد

 هيچكس از قلب شما به شما نزديكتر و راستگوتر نيست بنابراين از كساني كه قلب پاك شما ايشانرا بخود نمي پذيرد اجتناب كنيد

 زندگی کسالت بار نیست، کسالت در مردمی است که از پشت عینکهای تیره نگاه میکنند

 يک شمع ميتواند هزاران شمع را روشن کند، بدون آنکه چيزی از دست بدهدد بمانند شادی که هيچگاه با تقسيم کردن کم نميشودد

 آنانکه گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار آنند

 در نگاه كساني كه معني پرواز را نمي فهمند هر چه اوج بگيري كوچكتر ميشي

 برخی، بخاطر همرنگ شدن با جماعت، آنها را رنگ می کنند

 برای انسانها هیچ فقری بالاتر و سخت تر از تنهایی نیست

 یا راهی پیدا می کنم ، یا آن را پدید می آورم

 اگر لازم باشد چیزی را بیش از دوبار قرض بگیری، یکی برای خودت بخرد

 امید عافیت و نیکوئی از آخرین و بهترین کامرانی های آدمی است

 عمر بهای سنگینی است که برای بلوغ پرداخت میشود

 عشق شخص به کشورش، چیز باشکوهی است، ولی چرا این عشق در مرز متوقف شودد

 لیاقت، جوهر توانایی ست


مواظب باشيد حقيقت را لابه لاي آرزوهاي خود گم نکنيد






 

فرصت...

         سیب سرخی بودم

                                  سرخ از داغ گناه

        او همان سیبی بود   

                                                   که هوا را بفریفت

               و چو آدم دیدش به هوایش افتاد

                                            سیب را بو کردم بوی خوبی هم داشت

                    بوی آن باغی که مرغ آنجا بودم و  چون او  فتنه گر آنجا بود

             در آن باغ به رویم بستن...                                      

 چرت و پرت :. 
 
Amoo Shahabi , LENZ , Akhbar , Computer , weblog , persian , photo , CRACK , Crack , crack , serial , News, news, New, new, Technology, technology, Headlines, headlines, Nuke, nuke, PHP-Nuke, phpnuke, php-nuke, Geek, geek, Geeks, geeks, Hacker, hacker, Hackers, hackers, Linux, linux, Windows, windows, Software, software, Download, download, Downloads, downloads, Free, FREE, free, Community, community, MP3, mp3, Forum, forum, Forums, forums, Bulletin, bulletin, Board, board, Boards, boards, PHP, php, Survey, survey, Kernel, kernel, Comment, comment, Comments, comments, Portal, portal, ODP, odp, Open, open, Open Source, OpenSource, Opensource, opensource, open source, Free Software, FreeSoftware, Freesoftware, free software, GNU, gnu, GPL, ٌٌٌ.ّ‌Nؤ.‌«]أإؤ.ژ]ء. License, license, Unix, UNIX, *nix, unix, MySQL, mysql, SQL, sql, Database, DataBase, Blogs, blogs, Blog, blog, database, Mandrake, mandrake, Red Hat, RedHat, red hat, Slackware, slackware, SUSE, SuSE, suse, Debian, debian, Gnome, GNOME, gnome, Kde, KDE, kde, Enlightenment, enlightenment, Interactive, interactive, Programming, programming, Extreme, extreme, Game, game, Games, games, Web Site, web site, Weblog, WebLog, weblog, Guru, GURU, guru, Oracle, oracle, db2, DB2, odbc, ODBC, plugin, plugins, Plugin, Plugins,فارسی,کامپیوتر,دانلود,سریال,کرک,رایگان,نرم افزار,سخت افزار,شهاب,نرم افزار رایگان,فتوشاپ,آموزش,طراحی,شبکه,تکنولوژی,پرشین,پرشین بلاگ,وبلاگ فارسی,وبلاگ کامپوتر,ام پی تری,موسیقی,موزیک,شو,i am a Hacker ( Hacker 0f BoYs ) ,هکر و بوتر و کرکر ,هک.بوت.کرک , بهترین برنامه های هک و بوت و کرک و آموزشی , بهترین برنامه ها برای دانلود, HaCk-hack tools-BoOt-boot tools-CraCk-cracking
tools-serial numbers-chat-best programs-Learning-Pics-Chat-Programs-yahoo tools, yahoo booters,yahoo hacker,hacker,yahoo cracker,cracker,best hacker,best cracker,best programs, booters, boot progs, boot programs, yahoo booting
programs, yahoo booting progs, yahoo boot progs, yahoo tools, yahoo
addons,meta nPersian, computer, network, persian computer network, IT, Iran, Iranian, Information, News, Technology, Farsi, Article, Paper, iran, computer, rayaneh, internet, monitor, free, magazine, software, download, crack, hack, cracker, hacker, program, programs, speaker, keyboard, education, mouse, keyboard, hard, floppy, case, php, asp, persian, perl, paskal, c++, c+, center, book, ebook,e-book, learn, learning, elearn, e-learn, elearning, e-learning, weblog, edu, education, dvd, cd, phone, connection, dialup, isdn, dsl, adsl, edsl, icdl, digital, camera, digital camera, printer, scanner, email, farsi, mail, box, vga, vga card, vga cards, graphic, mainboard, ram, hdd, fdd, pci, pci express, agp, 8x, 4x, 2x, 1x, 16x, 32x, game, games, video, capture, p30net, pcnet, webmaster, webmaster tool, webmaster tools, forum, chat, farsi chat, persian chat, archive, theme, themes, template, temlates, free templates, encoding, link, search, wave, mp3, wma, multimedia, speed, best, website, iranian, benyamin, benyamin assadi, benyamin asadi, assadi, asadi, ICT, IT, news, download, programs, hack, crack, articles, weblog, persian, persianweblog, تصویر, computer,جشن, shabakeh, irani, irany, webgostar, farsi, barnameh, bargozari, bargozar, aks, goftegoo, cd, disk,56k, 33.6k, flatron, danesh, it, etelaat, ketab, chapgar, downloads, linkestan, england, canada, crack, fars, pars, parsi, sorat, photo, shop, tavana, pad, swf, html, norton, logo, flash, tak, digit, firewall, antihacker, anti hack, antivirus, virus, anti, domain, host, webhost, webhosting, hosting, blood, music, show, film, movie, msi, gigabayte, samsung, lg, zoltrix, epson, canon, hp, casio, amd, intel, p4, pentium 4, pentium 3, pentium III, pentium 2, athlon xp, athlon, barton, 64bit, 32bit, 16bit, light, 3dmax, 3dsmax, player, xerox, via, sis, ati, chipset, register, registery, original, orginal, pool, earning, earn, sample, catalogeu, modem, fax, fan, power, headset, game pad, joystick, laptop, desktop, speaker, media, news, nuke, web, www, htm, pdf, design, designer, linux, windows, hardware, sign up, yahoo, messenger, google, msn, gmail, amar, statics, java, java script, script, clip, menu, sacreen, ctrl, caps, alt, num,  writer, cdrom, best, download center, usb, hub, serial, ps2, playstation 2, playstation, ps1, ps, psp, xbox, microsoft, sega, nintendo, nintendo 64, console, playstation portable, silent hill,wan, lan, cgi, flash mx, utilities, 2004, device, security, restore, internet explorer, 3d animation, bazi, ati radeon x800 xt, sony, panasonic, madiran, bill gates, media player, autocad, delphi, farasoo, fujitso, .com, .net, .org, pooldari, LCD, lcd, tft lcd, tft, voip, sms, asus, focus, getway, soltec, 128k, philips, hansol, motarjem, dictionary, e3, notebook, sata, ata, windows, ww.ibna.blogfa.com, word, power point, access, excell, quality, athlon mp, web, world wide web, mp3 player, walkman, winamp, wireless, servers, server, z-cyber, ups, redhat, ibm, hotmail, search, dvd, dvd rom, dvdrom, dvd-rom , با , از , هم , جدا , کنید , مانندBlog,Weblog
 
نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
« تو واقعاً چته ...؟ »
روز وصال: سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 لحظه رويدن عشق :20:10

گاهی اوقات

احتیاج به یه آدمی داری

یه دوستی

که واسته رو به‌ روت

محکم توی چشمات نگاه کنه

و بزنه تو گوشت

که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه ا‌ت و دوباره نگاش کنی

ببینی که خشمگینه ...

ببینی که از دستت عصبانیه ...

توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره

ببینی که دوستته!!!

که نگاش کنی٬ همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده

که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا ...  تو چته ... »

که سرت فریاد بکشه ...

که تو یهو بلرزی

که بری بغلش

که بغلت کنه

همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات ...

که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش

که تو چشمات رو ببندی

روی شونه‌ اش گریه کنی

بلزی

و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته ...؟ »

 

 

باران باران باران باران باران باران باران باران

باران صدایم می زند از پشت این دیوار غم

از پشت این دلمردگی با قطره هایش دم به دم

باران صدایم می زند با شور و با سر زندگی

با خود به دورم می برد از سر زمین تشنگی

باران صدای عشق تو عشقی که تنهایم گذاشت

عشقی که بیم مردنم با رفتنش هرگز نداشت

باران صدای گریه ام در خلوت شب های دور

اواز تلخ قلب من در کوچه های سوت و کور

باران صدایم می زند از خاطرات گم شده

امد سراغ خستگی ............

باران نویدم می دهد عشقت فراموشم شود

اخر تمام عشق من همراه باران می رود

 
 امروز سرمو رو به آسمون بلند کردم تا با خدا حرف بزنم دیدم آسمون ابریه اونم مثل من بغض کرده بود ودلش می  خواست گریه کنه .میدونم چرا خدا آسمونو نشونم داد

او نم میخواست بهم بگه توی این دنیا فقط تو نیستی که.........

همه هستي من

 

خلوت مست دو چشم تر توست

 

همه قصه من

 

صحبت زلف بلند سر توست

 

تو مرا واژه ايمان هستي

 

كه به هنگامه صبح

 

لب به تكريم تو من باز كنم

 

تو مرا مهر عبادت هستي

 

كه به هر سجده خود

 

سر تعظيم به محراب رخت مي آرم

 

تو مرا چون گل سرخي هستي

 

كه درون قفس خشك كوير

 

از سر ناز به برا آمده اي

 

تو مرا صبح اميدي هستي

 

كه ميان همه پنجره ها

 

رو به من باز شدي

 

چشم اميد من خسته به توست

 

تو مرا ياري كن

 

تا به همراهي تو

 

به سر قله ايمان برويم

 

و خدا را آنجا

 

با تو فرياد كنيم

 

عمری بود

هر طلوع و هر غروب

هم آغوشی خورشید و دریا را

در افق، نظاره می کردم

...........................................عمری بود

...........................................هرطلوع و هر غروب

...........................................رد پای هزاران عاشق و معشوق را

...........................................به روی ماسه های سینه ام

...........................................احساس می کردم

عمری بود

هر طلوع و هر غروب

عشق بازی های امواج وحشی

با صخره های سنگی را

در سکوت خود

با حسرت، تماشا می کردم

...........................................عمری بود

...........................................که من تنها

...........................................درون غربت خویش

...........................................به انبوه و وسعت شن ها و ماسه های این تن خسته

...........................................اعتراض می کردم

 

Bia2Club.Com | iRclub.iR | Bia2Club.inFo

جوانه ی امید

 

 
 

 

با آمدن پاییز برگهای خاطراتم رو به زردی گرایید

و با اولین باد پاییزی خزان خاطره ی ذهنم

زیر قدم های افکارم خرد و له شد

صدای خرد شدنش ، در اعماق وجودم پیچید .

با آمدن اولین برف زمستانی

همه ی امیدم به ناکامی تبدیل شد و خزانم به نیستی گرایید .

هر آنچه آه سرد بود ، از اعماق وجودم برآمد .

حس می کنم نابود شده ام ، تباه شده ام و مرده ام .

مرگم را با چشم خود می بینم ...

ولی  توان یاری به خود را نمی بینم .

سکوت ، سکون ، آرامش ...

اما نه ...

تباهی را نمی خواهم ، نابودی حق من نیست

مگر نه آنکه ، پس از هر خزان بهاری در راه است

 بعد ِ هر نابودی ، زندگی تازه !؟

مگر نه آنکه پس از مرگ آرزو ، جوانه های امید

روی درخت زندگی نمایان خواهد شد؟

پس من امید خواهم داشت و منتظر روییدن جوانه های آرزو ...

شاید جوانه ی امید من تو باشی ...!!!

در انتظار بهار خواهم ماند و در انتظار تو...

شاید ...!!!

 

 

 

 

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•..•*..*•.

اي آبي ترين صبح ، تو از تبار بهاري و من از قبله پاييز .زير اين حجم سنگين تنهايي ، در ميان كوچه هاي گمنام زندگي به تو مي انديشم. سالهاست كه اشك ديدگانم ارمغان كوير گونه هايم شده است . تو نميداني كوچه باغ خاطره پر از پاييز شده است ، پر از سكوت تنهايي ...

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•..•*..*•.

سکوت

.

.

.

سکوت

.

.

.

باز هم سکوت!

.

.

.

خسته ام از این سکوت طولانی ... گاهی حس می کنم یه روز سکوتم منو به باد خواهد داد!

و اون روز چقدر نزدیکه ...

.

.

.

و دوباره مهر خاموشی بر لبانم نشسته ...

.

.

.

آه! سکوت!

.

.

.

و دیگر هیچ

 

                                                                   

 

 

خار و غنچه

 
 

 

غنچه از خواب پرید

                          و گلی تازه به دنیا آمد            

                                                      خار خندید

 

و به گل گفت سلام

                          و جوابی نشنید

                                              خار رنجید ولی هیچ نگفت

 

ساعتی چند گذشت

                         گل چه زیبا شده بود        

                                              دست بی رحمی آمد نزدیک

 

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

                                             لیک آن خار

 

در آن دست خلید

                                            و گل از مرگ رهید

 

صبح فردا که رسید

                                            خار با شبنمی از خواب پرید

 

گل صمیمانه به او گفت

                                            سلام ...

 

بي تو اينجا نا تمام افتاده ام

پخته اي بودم که خام افتاده ام

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم

من سري دارم که مي خواهد کمند

حالتي دارم که محتاجم به بند

کاشکي در گردنم زنجير بود

کاشکي دست تو دامنگيربود

عقل ما سرمايه دردسر است

من جهان را زير وبالا کرده ام

عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

عهد ياري با دل دل بسته ام

بر لب تو خنده مجنوني ام

خنده تو رنگي از دلخونيم  
 

 

آيا مي داني در فراق تو مي سازم و مي سوزم

 

آيا مي داني بي تو عالم برايم پوچ و بي معني است

 

آيا مي داني كه قصه هايم بي تو بي معني است

 

آيا مي داني كه چراغ قلبم در فراق تو خاموش است

 

آيا مي داني كه رشته افكارم در فراق تو از هم گسسته است

 

آيا مي داني كه بي تو جسمي بي روحم ، دلم مي گيرد

 

آيا مي داني چرا دلم مي گيرد

 

                                                 چون فقط تو را مي طلبم

 

وقتي تو نيستي دلم مي گيرد

 

                                                  چون فقط با تو زنده ام

 

 

پس بايد اين حق را داشته باشم كه داراي دلي پژمرده باشم

 

 

چون

            نيازم نيست

                             روحم نيست

                                                          خواسته ام  نيست                                      

  

                                                         بهترينم نيست

 

پس در هجران تو همچون شمعي مي سوزم

 

 

باز هم دلم مي گيرد

 

 

تا لحظه اي كه تو در كنارم  باشی  و وجودت را حس كنم ..........

    

 

تو که در باور مهتابی عشق

رنگ دریا داری

فکر امروزت باش

به کجا می نگری

زندگی ثانیه ایست

وسعت ثانیه را می فهمی

می شود مثل نسیم بال در بال پرستو

بوسه بر قلب شقایق بزنیم

بودن تو تنها نیستی

تو خدا را داری و من هم ... و من هم ...

آرامش چشمان تو ...

  

فصل جدايي


رفته‌اي اما هنـو
ز
شب، خمار از مِي انتظار است 
مهتاب، در اسارتِ هزار و يك شب ِ بي‌قرار !

دفتر شعرم 
آغشته به بوي فصل جدايي‌ست 
حرف تازه‌اي در ذهن مفلوك فاصله‌ها نيست                                        
آسمان اما ، دوباره باراني‌ست !

رفته‌اي و من هنوز
به اعجاز صداي تو ايمان دارم و
            به سكوت نجيب چشمانت
                                  سجده مي‌گزارم ...




                خداوند

                      تو را و باران و عشق را  
 

  
                                                 با هم آفريد !

 

مرگم

 

          برايم
از حوصله ي نجيب شب مگو
من، بازيِ شطرنج را دوست ندارم 

   

    بردگانِ سياه گرسنه اند

       فرشتگان 
         قارچ هاي سَمّي مي كارند ...


 پرنده بودن و باران ، پرنده بودن و باد

پرنده بودن و تقدير هر چه باداباد

سکوت درخور اين لحظه هاي روشن نيست

بخوان بلند بر اين قله هاي بي فرهاد

اگرچه با عطش سوختن زمين گيرم

مرا به باد غزل هاي خويش خواهي داد

تو با سرودن از آغوش صبح مي بري ام

به رقص دسته
ءگنجشک در مزارع باد

ومن دوباره همان دوره گرد خواهم خواند

سکوت
... زخمه ... غزل خط فاصله فرياد ...

 

عجب صبری خدا دارد

 

عجب صبري خدا دارد !


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه
چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
نه طاعت ميپذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي
تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه ميديدم مشوش عارف و عامي
ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري
در اين دنياي پر افسانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و
تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من بجاي او چو بودم
يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم


عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد

 

 

برای عشقم...تا بداند که عشق ممنوع است

شراب خواستم...

 

گفت : " ممنوع است "

 

آغوش خواستم...

 

گفت : " ممنوع است"

 

بوسه خواستم...

 

گفت : " ممنوع است "

 

نگاه خواستم...

 

گفت: " ممنوع است "

 

نفس خواستم...

 

گفت : " ممنوع است "

...

حالا از پس آن همه سال ديکتاتوري عاشقانه ،

 

با يک بطري پر از گلاب ،

 

آمده بر سر خاکم و به آغوش مي کشد  با هر چه

 

بوسه ، سنگ سرد مزارم را

 

و

 

چه ناسزاوار

 

عکسي را که بر مزارم به يادگار مانده ،

 

نگاه مي کند و

 

در حسرت نفس هاي از دست رفته ،

 

به آرامي اشک مي ريزد .

 

...

تمام تمناي من اما

 

سر برآوردن از اين گور است

 

تا بگويم هنوز بيدارم...

 

سر از اين عشق بر نمي دارم

...

خواهد آمد شب شراب و هوس

 

داغي بوسه ها و حرم نفس

 

يک نگاه پر از اميد و هنوز

 

شب آغوش ما و کنج قفس

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
می روم شاید کمی حال شما بهتر شود !!!
روز وصال: پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 لحظه رويدن عشق :20:49

تنها...

سفر طولانی ست

و راه بیراه

باید تنها سفر کرد-

نه نقشه ای در کار است و نه راهنمایی

اما چاره ای وجود ندارد

از آن نمی توان گریخت

از آن نمی توان طفره رفت.

رفتن به چنین سفری نا گزیر است.

هدف غیر ممکن به نظر می رسد

اما اشتیاق دستیابی به آن ذاتی است.

نیاز در عمق روح ماست !


میروم...
میروم شاید کمی حال شما بهتر شود

میگذارم با خیالت روزگارم سر شود

از چه میترسی برو دیوانگی های مرا

آنچنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود

میروم دیگر نمیخواهم برای هیچکس

حالت غمگین چشمانم ملال آور شود

باید این بازیچه ی هر بار جان عاشقم

تا به کی بازیچه ی این دست بازیگر شود

ماندنم بیهوده است امکان ندارن هیچ وقت

این من دیرین من یک آدم دیگر شود

آنقدر...
آنقدربلندی

که دستم نمیرسد

از جیبهایت ترانه بردارم

آنقدر دوری

که نمیدانم

برای دیدنت

چند حادثه بمیرم

آنقدرپیدائی

که نمیدانم

در خواب کدام ستاره قطبی

گم ات کرده ام

با این همه

حرف نیامدنت که می شود

باران را

ورق میزنم

که بیائی 

شب است و ظلمت و تاریکی

و من در جاده کویر تنهایی

ای پرنده مهاجر که مرا به سوی خود می خوانی

به کدامین سوی از این جاده مرا خواهی برد ؟

ز سوی ستارگان چشمک زنیا به سوی مرغکان دریایی

من با تو خواهم آمد به سوی جاده تنهایی

و قدم بر خواهم داشت در این تاریکی

به سوی روشنایی

و تو ای پرنده مهاجر با من بیا

به سرزمین یاس ها و شقایق ها

تا دنیا ز روشنایی ما گلستان شود
 

نجات من بدست توست


از اين محبس نجاتم ده


لباس کهنه تن را بسوزان و حياتم ده


بيا و نقطه پايان به شعر عمر من بگذار


تنم ديوار بين ماست


تنم را از ميان بردار


مرا از وحشت و ترديد رها کن تا رها باشم


هواي صبح بيداري شهادت را صدا باشم


هميشه در مصاف مرگ نقاب از چهره مي افتد


چه در ميدان چه در بستر پس بيماري ممتد


بيا و جامه عصيان بپوشان بر صداي من


که تنها سهم من اين است


هراس بي صدا مردن


مرا از وحشت و ترديد رها کن تا رها باشم


هواي صبح بيداري


شهادت را صدا باشم


نقاب از چهره ام بردار


به آيينه نشانم ده


سکوتم بدتر از مرگ است


بميرانم زبانم ده


بيا و جامه عصيان بپوشان بر صداي من


که تنها سهم من اين است


هراس بي صدا مردن


مرا از وحشت و ترديد رها کن تا رها باشم


هواي صبح بيداري


شهادت را صدا باشم .


آرامش دل
قصه شیرینی ست.
کودک چشم من از قصه تو می خوابد.
قصه نغز تو از غصه تهی ست.
باز هم قصه بگو،
تا به آرامش دل،
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.
گل به گل،سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند.
رفته ای اینک و هر سبزه سیز،
در تمام دل دشت
سوگواران تو اند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد.
رفته ای اینک، اما آیا
باز بر می گردی؟
چه تمنای محال،
خنده ام می گیرد!

در غریبی هر چه نالیدم کسی یادم نکرد

در قفس جان دادم و صیاد آزادم نکرد

من نخواهم زین قفس صیاد آزادم کند

دوست دارم عزیزی در غریبی یادم کند

 

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را اسير کرده

است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير
کرده است
.

گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است
خنديد به سادگيم آيينه و گفت:
احساس پاک تو را زنجير کرده است
گفتم :از عشق من چنين سخن مگوي
گفت: خوابي سال‌ها دير کرده است
در آيينه به خود نگاه مي‌کنم آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است
راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است...

 

 


خیلی زود

خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

هیچکس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل میشود به خیلی بد.

 

آفتاب...تبدیل شد به سایه ، به باران

شور و شوق...تبدیل شد به لذت ، به درد

ترنم تراته های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز

خیلی زود.

و تا ابد شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی ، به هیچ وقت

و مرا دوست داشته باش تبدیل شد به جایی هم (در فلبت) برای من در نظر بگیر

خیلی زود.

 

خیلی خوب...زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

اگر هیچ کی به تو نگفته باشد ، حالا دیگر باید بدانی

که خیلی خوب ، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد، 

خیلی زود. 

 

مشاهده تلويزيون ايران با هر سرعت اينترنتي

                                        

                                               

                                                  www.c7c.blogfa.com                        

                                                                

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com