تبليغاتX
باران عشق

movafagheyat
روز وصال: پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 لحظه رويدن عشق :14:43

ناگفتنی!

 باران را نوشتم!

شاید باور زیبایش روز هایم را آسان کند .

...

 تو بیکران باش!

نامه ای از میان نامه ها

برای تو که نمی دانم الان کجایی؟ امروز داشتم به سالهای گذشته فکر می کردم. سالهایی که با تندی سپری شده اند ،اما وقتی هجوم اتفاق ها را می بینم به حس و حال و اندیشه ام شک می کنم. گویا زمان هم چندان تند نگذشته است. چند روز پیش میلم به تکرار خاطره ام آنچنان بالاگرفت که از کلاس راه افتادم به سمت همان صندلی سفت!! روز خوشی بود! نمی دانم چرا می خواستم بروم آنجا. فقط می دانم با تلی از افکار سفید و سیاه رفتم تا سر از امام زاده درآوردم. ساعتی نشستم و غرق تماشای افکارم شدم. و من به سالهایی که گذشته بود فکر می کردم، به سال هایی که بخش عمده ای از آشنایی مرا و تو را گرفته اند! تو الان کجایی؟

یادت هست آن روز سرد را؟

...

حالا از آن روز و آن سال و آن دیدار سالی گذشته است. از تحویل امانتی تو توسط شاگرد جوانت، از رنج و اشتیاق من با دلی که هم شکسته بود هم منتظر، در کنار خاطراتی که هم می رفت و هم می ماند. نمی گویم من با چه حسرتی شبی را به یادش صبح کردم! نمی گویم من تا چه اندازه به تو و به تصمیم هایت و به راهی که انتخابش کرده ام ایمان آوردم. فقط می پرسم چرا تو بعد از این همه سال که اینجا بودم صدایم کردی؟ تو این همه سال کجا بودی؟

...

 

اما من از دیدار تو نگرانم. چطور می توانم به دیداری بیایم که اینچنین بی قرارم می سازد؟ این روزها تحمل کردن شوق دیدارت بهترین کاریست که می توانم انجام بدهم.

تو تنها امیدی هستی که او به دل دوست دارد. خدا نگه دارت باشد!

 

تو آن ابری که ...

 دلم از تو پاک نمی شود ... مثل صفحه های سیاهی که سفید نمی شوند ...

 ریشه شان از خاک بیرون مانده!

چشم انداز پنجره ی تنهایی ام شدند

و تو رفتی

بارانی شدم .

باریدم

باریدم ..............  باریدم ...

TinyPic image

من از رگبار هذيان در تب پاييز ميترسم
از اين اسطوره هاي از تهي لبريز ميترسم
به شب تنديس هايي ديدم از تاريخ شمع آجين
به صبح از خواب گرد روح وهم انگيز ميترسم
برايم آنقدر از گزمه هاي شهر شب گفتند
کزين همسايگان از سايه خود نيز ميترسم
حقيقت واژه ي تلخي است در قاموس نا پاکان
من از نقش حقيقت های حلق آويز ميترسم

اي تو جاري توي رگهام
صداي پاي نفسهام
اي که بوي تو رو داره
لحظه هاي خواب و رويام

فرصت بودن با تو
اگه حتي يه نفس بود
براي باور بودن
همه چيز و همه کس بود

کاش ميشد با تو بهار آرزوهام پا بگيره
کاش ميشد با تو دوباره زندگي معنا بگيره

کوچ عاشقانه ي تو
لحظه ي شکستن من
خلوت شبانه ي من
تا هميشه از تو روشن
از غم نبودن تو
گريه کردم تو نديدي
حق حق تلخ صدامو
تو نبودي نشنيدي

چنان دل کندم از این دنیا که شکلم شکل تنهایی است

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است

مرا در اوج می خواهی تماشا کن، تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟

باران...

از پرسه در كوچه عشق در زير باران مي آيم. آغوش مهربانت را بگشا... هواي شرجي امشب نفس هايم را مي دزدد... نگاهت فرياد مي زند حرفهاي ناگفته عشق ديرينمان را... باز هم بوسه هايت مرا تازه مي كند. باران را دوست مي دارم كاش هميشه باران ببارد تا كسي صداي بي صداي پيوندمان را نشنود....

دوستت دارم

خیلی وقته که نوشته هام بویی از شادی ندارن،چیزی واسه لبخند زدن پیدا نکردم که مکتوبش کنم؛خیلی وقته دردهام اونقدر بزرگ شدن که لبخندهای احمقانه ی ساده هم نمی تونن روش سر پوشی بذارن.حالا فقط گریه می خوام،اینقدر اشک ریختم که فکر نمی کنم دیگه به این زودی ها دوباره گریه کنم.اما آخرهمه ی این گریه ها باید با یه لبخند باز از این کنج خلوت بیام بیرون تا دل هایی که از روح من ارزشمند تر هستند نشکنند.
نمی خواستم تا مدت ها بنویسم،شاید چون نوشته هام و درگیری های ذهنی ام دیگه جالب نیست،وذهن آدم هایی که دغدغه هاشون از جنس دردهای من نیست برای درگیر شدن با این نوشته های بی سروته خسته شده؛اما باز جز این نوشتن ودوباره مشق کردن ها چیز دیگه یی برای آرامش پیدا نکردم.                                                 
کاش هیج ذهن و دلی مانند ذهن ودل من درگیر و پر درد نباشه!               
Ax haye Ashegahneye Irani www.30ndrela.com

عشق تنها گلی است که

بی نیازهیچ فصلی بر می آید

و شکوفا می شود

امشب غم نامه ترین سروده های دلم را در راه هزاران ستاره ی

                 زخمی ترانه خواهم کرد.امشب در کوچه

پس کوچه های دلتنگی ام سراغ تو را از یاس های دشت مجنونی

خواهم گرفت که به خاطر لحظه ی دیدارش

با لیلای ابرهابی تابی می کند. امشب قدم زنان در کوچه های  خزان زده ی دلم به روی برگ های خشکیده ی

پاییزی از شبنم نیلوفران جرعه ای از می صداقت و عشق شقایق

ها خواهم نوشید!

امشب در کنار شقایق های دلسوخته

دست دلم را به سوی حضرت عشق دراز می کنم

و با زبان اشکم و با صدای شکستن آهم از او ذره ای تقوای خاص

وذره ای می ناب معرفت و ذره ای آرامش برای بی قراری هایم و پنجره ای حتی کوچک برای رفع دلتنگی هایم خواهم طلبید.و در آخر خواسته هایم از نامی عشق می خواهم که رنگ عشق مرا آبی کند و دریچه ای آبی به سوی قلب های یخ زده باز کند تا محفل گرم عشق و مهر شوند.



 

 

خدایـــا مرا ببــــخش اگر صـــدایت نــمی زنم

 

 

فــراموشـــــت نکـــــرده ام .....

 

 

خدایا مرا ببخش اگرچیزی از تو نمی خواهم

 

 

همه چیز را از تو گـرفته ام .....

 

 

خدایـــا مرا ببـخش اگرطنــــابم را گسسته ام

 

 

پوسیده بود ، محکمترش را می خواهم.....

 

 

خـــــدایا مــــرا ببخــــــش اگـــــرسوی دیگر میـــــروم

 

 

در این ســو رهیافـتــــگان کمترند .....

 

 

خدایا مرا ببخش اگرآتش عشقت را با اشکهایم بیرون میرانم

 

 

دارم شعـلـــــــه ور می شـــــوم .....

 

 

خــــــــدایا مرا ببخش اگــــــــرخـــود پرستـــــم

 

 

در وجـــــــودم تو را یافــــــته ام .....

 

 

خــــــدایا مـرا ببخش اگــــربه دنیـــــا دل بسته ام

 

 

در شوره زارش رد تو را می جویم .....

 

 

خــدایا مرا ببخش اگـردر عشــقـــت کفــــر می گویم

 

 

قلبم گنجایش این همه رحمت را ندارد .....

 

 

خــــــدایا مرا ببخش اگـــــــرچشمانم را بسته ام

 

 

می خـــواهم امشـــــب خوابتو را ببینم .....

بازار سياه رفتم برای خريدن عشق،ولی در ابتدای ورودم روی

 

 کاغذ خواندم:در غرفه ی هوس بازان،عشق رابه حراج گذاشته

 

 اند،به قيمت نابودی پاک بازان...

بی تو زندگی معنی ندارد

 

 نكته هايي از زبان بزرگان در رابطه با موفقـيـت :

1 * رسول خدا (ص) فرمودند : كسي كه دو روزش مساوي باشد ضرر كرده است .

2 * اگر حداكثر تلاشتان را كرده ايد حتما به موفقيت هايي هم رسيده ايد. قرار نيست همه به نهايت برسند . همه بهترين فروشنده ، بهترين بازيكن بسكتبال نخواهند شد ، با وجود اين شما هم مي توانيد يكي از بهترينها باشيد. ( مايكل جوردن )

3 * كسي كه شهامت قبول خطر را نداشته باشد در زندگي به مقصود نخواهد رسيد . ( محمد علي كلي )

 4* تنها كساني تحقير مي شوند كه بگذارند تحقيرشان كنند. ( الكس هيلي نويسنده آمريكايي )

5 * الماس حاصل فشار بيش از حد است . فشار كمتر بلور ، و كمتر از آن زغال سنگ پديد مي آورد، اگر باز هم فشار كمتر شود حاصل چيزي جز سنگواره برگها يا زنگار ساده نخواهد بود ، فشار مي تواند شما را به موجودي ارزشمند بدل كند ، موجودي شگفت انگيز، كاملا زيبا و بسيار محكم. ( مايا آنجلو شاعره و نويسنده آمريكايي )

6 * من واقعا فرمول دقيقي براي موفقيت نمي شناسم ولي فرمول شكست را به خوبي مي دانم : سعي كنيد همه را راضي نگه داريد! ( بيل كازبي از ستارگان تلوزيون )

7* تا خم نشويد كسي نمي تواند سوارتان شود . ( دكتر مارتين لوتر كيگ)

8* موفقيت خود را با موفقيت ديگران پيوند دهيد تا آنان شما را به جلو رانند و موجب حداكثر ترقي شما شوند. ( جوزف مك كلندون همكار آنتوني رابينز)

9* هر گاه ديديد كسي به موفقيت رسيده است كه شما نرسيده ايد بدانيد او كارهايي كرده است كه شما نكرده ايد . ( مالكولم ايكس مبارز مسلمان سياهپوست )

10* موفقيت هاي بزرگ نود و نه درصدش به خاطر كوشش و فقط يك در صد آن به خاطر نبوغ است . ( توماس اديسون )

11* در پشت همه موفقيت هاي فعلي من قدرتي است كه از درون من سرچشمه مي گيرد . نيرويي است كه در همه ما هست . من گمان دارم كه در درون ما بخش كوچكي از خداوند هست كه بايد كشف شود. ( ت- ترنر )  

12* مردم موفق امروز كودكان جسور ديروز بوده اند ( بنجامين ديزرائيلي)

13* از مخالفت نهراسيد زيرا فقط وقتي بادبادك مي تواند بالا رود كه با باد مخالف مواجه شود. ( وينسون چرچيل)

14* موفقيت از آن كساني نيست كه هرگز دچار ناكامي نشده اند بلكه متعلق به كساني است كه هرگز از تجديد مبارزه بيم و هراسي ندارند. ( هانري كپ)

15* پيروزي با كساني است كه پشتكار بيشتري دارند. ( ناپلئون )

16* دلي فراخ داشته باش و موفق شو ، دلي كوچك داشته باش و شكست بخور، او مي گويد : اسير احساسات شدن باعث عدم موفقيت مي شود و اسباب موفقيت است .( پرمود بترا )

 

 

 

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
خدا حافظ همین حالا
روز وصال: پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 لحظه رويدن عشق :18:54

به نام خدا

سلامی به سردی گل یخ

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم

دلم گرفته چون :

کسایی دوست دارن اما... میترسن بگن یه

یه کسایی رو دوست داری اما... لایقش نیستن

کسایی که دست رفاقت میدن اما... آخر نارفیقای عالمن

کسایی که آبجی صداشون میکنی اما... زن داداشم نیستن

کسایی که محرم اصرار میشن اما... اصرار روبه همه میگن

کسایی که پس وبلاگ بهشون میدی اما... میرن یه وبلاگ دیگه

کسایی که میگن بهشون اعتماد کن اما... اعتماد ندارن حتی به خودشون

کسایی که براشون نظر خصوصی میذاری اما... نظرت رو برای یکی دیگه کپی میکن

 

 

خداحافظ همین حالا.....

دوستای خوبم...

همسفرای قشنگم

نمی دونم ازکجاوچی براتون تعریف کنم نمی دونم چی باید بگم...

موندنم امکان پذیر نیست باید رفت...بایدرفت...نمی دونم برگشتی

توکارهست یانه... نمیدونم...

همسفرای خوبم تواین مدت خیلی کمکم کردین ممنونم...

.....

همسفرای مهربون از همتون یه دنیا ممنون .این شما بودین که

نزاشتین سختی راه و احساس کنم

 

دراینجا که منم کسی چه می داند که بودن نیز

 همچون زیستن سخت است

؟

دنیا بردوشهای شکننده ام سنگینی می کند

من تبعیدیم

تبعیدی این خاکی پردرد

 اهل اینجانیستم.ریشه ام اینجا نیست

باید امشب بروم

من صدای وطنم را می شنوم که مرا می خواند

من بااین آسمان غریبه ام این آسمان سقف من نیست

دنیا زندان من است

بازمیگردم

رجعت

بهشتی راکه ترک کرده ام باز می جویم

ودستهایم راازآن گناه نخستین ـ عصیان ـمی شویم

چراباید بمانم چرا

؟؟؟

به کدامین گناه

؟؟؟

               

کاش میشد باقی ماند

کاش میشد چون روزهای کودکی ساده بود

کاش میشد.

Image and video hosting by TinyPic 

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت . در حال کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت آنها در رابطه با موضوعات ومطالب مختلف صحبت کردند .

وقتی به موضوع "خدا" رسیدند آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد.

مشتری پرسید چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر در جواب گفت: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد . به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدن بچه های بی سرپرست پیدا می شد اگر خدا وجود می داشت.

نباید درد و رنجی وجود داشته باشد .

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند .

 

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت . به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تاییده و ریش اصلاح نکرده . ظاهرش کثیف و ژولیده بود . مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست ؟ به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت : چرا چنین حرفی می زنی؟ من اینجا هستم من آرایشگرم .

من همین الان موهای تو را کوتاه کردم مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگر ها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است با موهای کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر گفت: نه بابا آرایشگر ها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تایید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

زندگی راباتمام غم هایش دوست دارم

انگارپرچم کمک داورسرنوشت مدت زیادیست به نشانه ی درآفسایدبودن شادیهایم بالاست

اگرمیگویم عشق رانمی شناسم دلیلش این است که شناخت کامل ازمردم این عصر دارم

مردمی که ازجان کندن لاله زیر هجوم سنگین جاده ها رنج نمی کشند

یاحداقل نمی پرسند

چرااین جاده ازاینجا باید بگذرد

؟؟؟

این مردم حتی سوالهای خودراگم کرده اندچه برسدبه

...

بگذریم

بگذریم ازانسانهایی که مدام حقیقت رادار میزنند

خداوند " سهراب " رابهشتی کند

امااین رانیزاضافه میکنم که اوهم گفت

دل خوش سیری چند

؟

خیلی بالاترازقله های نووتازه کشف شده ی نیمــــــــــــا سهراب رادوست دارم

دراین زمانه شلوغ که مردمش به بهای ناچیزی

لطافت قلب راباپاره آهن های پیشــــرفته تعویض می کنند

...

این روزها

بهارتنها دلیل برای به فروش رفتن کارت تبریک های خاک خورده ی پشت ویترین است

آن هم ازروی اجـــــــــــــــبار

...

فراموشش کن

برای باقی ماندن

خیلی چیزهاراباید نادیده گرفت

بخشید

به خداسپرد

....

شنیدم که تکل ازپشت کارت قرمز دارد

نمی دانم آن لحظه که سرنوشت

 به تنها بخش باقی مانده از شادیهایم پشت پازد

داورهاکجابودند

؟؟؟

چشمهایم رابرهیچ وهمه بسته ام

سنت راباتمام سختی اش شکستم

روزنه های تردیدرابه روی رسوخ هرآنچه

جز بوی اوســــــت بستم

می خواهم چشمهایم راببندم

و

ببینم

!!

کافیست چترها راکناربگذاریم

آنگاه خواهیم دید

زیرباران

ترنشدن آسان است

نمی دانم

آنهاکه زیرباران چتر به دست میگیرند تاکی می خواهند

ازسرنوشت فرارکنند

؟؟؟

....

کافیست بازهم سکوت میکنم

هرچند میدانم سکوتم خطای مسلم است و پنالتی دارد

اما سکوت می کنم

فقط مینویسم

حالاکه درکم می کنی ازتقدیربرایم آوانتاژ بگیر

درد دلهایم رابه اوت نزن

......

 نمیدونم چی بگم دلم واسه دانشگاه   هلال احمر بچه های خوب هلال احمر خواهرای خوب  و برادرام تنگ میشه  تازه داشت جمعمون جمع می شد   اما..................... حیف چه زود تمام میشه چیزای خوب

بد دلم گرفته الان از نمایشگاه امدم اینجا اما..... می خوام ببارم.

بای بای بای خدا حافظ همین حالا.......................

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
جدایی دلتنگي بدون شرح
روز وصال: شنبه هفدهم آذر 1386 لحظه رويدن عشق :12:33

بدون شرح می نویسم فقط چون بنویسم نمی دانم چه شده است که اینگونه ام . به دنبال رهایی هستم ولی نمی دانم چطور می توانم رها شوم و افسوس که کسی نیست پر و بالی به من دهد . از چه و کجا نمی دانم فقط رهایی می خواهم ای خدا .

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicاین دل منه که آتیش گرفته !Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic           Image and video hosting by TinyPic    Image and video hosting by TinyPic      

تنهاي

 
 
 
روزی مرد نابینایی روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

روی تابلو خوانده میشد:

من کور هستم لطفا کمک کنید .

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:

چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم .

و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

TinyPic image
 
 سرخي را به من بخشيد و رفت

عاقبت بر عشق من خنديد ورفت

چشم از من کند و دل از من بريد

حال بيمار مرا فهميد و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بي مروت گريه ام را ديد و رفت

با غم هجرش مدارا ميکنم

گر چه بر زخمم نمک پاشيد رفت

TinyPic imageسيب

نقل است مردی همراه فرزندش مشغول باغبانی در باغ میوه اش بود در اثنای کار فرزندش سئوال کرد: پدر جان این باغ ماست ؟ پدر جواب داد مال ما نیست نوبت ماست . گذشتگان برروی این زمین کار کرده اند . آنچه را امروز سر سبز و خرم می بینی محصول کار آنان است که امروز به ما رسیده است . ما هم روی آن کار می کنییم و آیندگان نیز از این باغ و میوه اش تناول خواهند کرد .

به قول معروف دیگران کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم و دیگران بخورند .

حکایت میزهای ریاست و مدیریت حکایت باغ های میوه است . اگر این میزها نوبتی نبود الان به من وتو نمی رسید . لذا هم باید تداوم دهنده راه نیک گذشتگان باشم و هم به گونه ای کار کنیم که دیگران رغبت کنند راه ما را ادامه دهند . برخی از این افراد چنان به میزها چسبیده اند که انگار برای همیشه مدیر خواهند بود واین جایگاه فقط به انان اختصاص دارد لذا قدرت طلبی و خود خواهی یکی از نتایج ان است . که به تدریج فرد را احاطه خواهد کرد و اورا فراموش می کند که روزی باید این میز و این قدرت را به دیگران واگذارد .

راستی شما از کدام دسته اید ؟

اگر سوار بر میز شدی او محمل توست اما اگر او سوار تو شد وای به حالت خواهد شد

اب در کشتی هلاک کشتی است                    ور بود در زیر کشتی پشتی است  

 

TinyPic image

 از مدير موفقي پرسيدند: "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است.

- آن چيست؟

- «تصميم‌هاي درست»

- و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟

- پاسخ «يك كلمه» است!

- آن چيست؟

- «تجربه»

- و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟

- پاسخ «دو كلمه» است!

- آن چيست؟

- «تصميم هاي اشتباه»

TinyPic image

گربه و كاسه

عتيقه فروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد

شد. ديد كاسه اي نفيس و قديمي دارد كه در گوشه اي

افتاده و گربه در آن آب ميخورد. ديد اگر قيمت كاسه را

بپرسد رعيت ملتفت مطلب ميشود و قيمت گراني بر آن

مي نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگي داري آيا

حاضري آن را به من بفروشي؟ رعيت گفت: چند مي

خري؟ گفت: يك درهم. رعيت گربه را گرفت و به دست

عتيقه فروش داد و گفت: خيرش را ببيني. عتيقه فروش

پيش از خروج از خانه با خونسردي گفت: عموجان اين

گربه ممكن است در راه تشنه اش شود بهتر است

كاسه آب را هم به من بفروشي. رعيت گفت: قربان من

به اين وسيله تا به حال پنج گربه فروخته ام. كاسه

فروشي نيست

 

TinyPic image

یک دقیقه سکوت به خاطره به دنیا آمدن کسانی که رفتن را به ماندن ترجیح میدهند

یک دقیقه سکوت به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه و ابلهانه باقی ماند

یک دقیقه سکوت به خاطر امیدهایی که به نا امیدی مبدل شد

یک دقیقه سکوت به خاطر ستاره ی کوچکی که همیشه در آسمان پر ستاره و بی انتها تنها ماند

یک دقیقه سکوت به خاطر همه ی سال هایی که دروغ شنیدم

یک دقیقه سکوت به خاطر به خاطر روزها و لحظه های که ادامه دادن ناممکن می نمود اما عبور ناگریز بود

یک دقیقه سکوت...........

به خاطر بارانی شدن.....

بارانی شدن ......

جنازه ی من

همین دیروز به دنیا آمدم و همین فردا خواهم مرد

امروز را از من مگیر......

 در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم...زير بارون جدايی با خيال تو نشستم...


بی تو تنها گريه کردم تو شبهای بی ستاره....انتظارت رو کشيدم تا که برگردی دوباره...


پشت شيشه روز و شبها دل به بارون ميسپارم...من برای گريه هايم چشمه ها رو کم ميارم...


انتظار با تو بودن منو از پا در مياره...ترس از اين دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره...

جوابمو بده

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد

وابستگیم را به تو باور کردم

من گنجشکی سرما زده و لرزان را می شناسم که در آسمان زندگی میکند و جان خویش را در یک نی لبک چوبی مینوازد آرام آرام
در بیابانی داغ
زیر یک سنگ سیاه
در دل خاک کبود
می درخشد دو سراب
                      بینم از دور در آن خلوت سرد
                      در مکانی که نجنبد نفسی از نفسی
                       یستاده است کسی
جان فرسوده کیست
پای آن سنگ سیاه
که در این غربت شب
لنگان آمده است تا دل شب
                     می رود جانم از وحشت و ترس
                     مانده ام خیره به راه
                     نه مرا جان فرار
                     نه مرا دست نیاز
شرمگین می شوم از وهم بیهوده خویش
گل نازی است که با بوی خوشش ارمغان داد به فردای غریو
                    نه نباید بر سر این گل ناز
                    دست چیدن ببریم
                    که نه تنها خارش
                    بلکه آن امیدش
                    بر رهایی ما می تازد
پس ببوی امید را
وبخوان فردا
و نگو خاری است و نگو آن دیر است
                   حال بخوان گل را
                   تا که گردد دستت
                  نه به همراه خار بلکه به الطاف برگ
که فغان آهی که به همراهت است
در امید فردا به همان خاک نشست و
تو چون گنجشکی که به پرواز آیی و شمیم گل را به فردا رانی
                 پس بیا فکر عبث از سرت برداریم و به راهی که نکوست پای مقصد بنهیم

Image and video hosting by TinyPic

 خوش به حال قاصدک ها با یه نسیم کوچیک دل از همه چیز می کنن میرن به سوی آزادی..

 

می خواهم بنویسم از تنهایی .

واژه ای که خود نیز تنهاست همانند یک تنها . تنهایی به این معنی نیست که حتما کسی فقط خودش و خودش را داشته باشد . با بودن افراد هم می توان تنها بود . معنی عام آن را نمی گویم معنی دلواره آن را می گویم . تنهایی غریب است و تنها بودن غربت است . زندگی یک سری از ما آدم ها هم غریب است و در غربت به سر می بریم . چرا کسی نیست که بیاید و مارا برهاند از این مکان ، آری چرا کسی نمی آید دستی بگیرد و نجات بخش روح ما باشد . برای آن کسی که این مطلب را می خواند و شاید بگوید تو خود باید خود را نجات دهی هم جواب دارم و جواب هم این است که اگر دست و پای تو را با زنجیر بسته باشند و کلید آن را هم ۱۰ متر آن طرف تر گذاشته باشند چطور می توانی با دست و پای بسته کلید را بیاوری ؟ آن چه مسلم است کلید گوش ندارد که صدای کمکت را بشنود و پا هم ندارد خود را به تو برساند ولی اگر رهگذری برسد و تو را برهاند و نجات بخش تو باشد آیا از او سپاس گذار و مدیون او نخواهی شد ؟ امیدوارم همینجا به جوابت رسیده باشی . حال بعضی از ما ها من جمله خودم نمی دانم که چرا اینگونه زنجیر شده ام . به کدامین گناه و چرایش را هم نمی دانم . در انتظار مانده ام ، غم تنهایی دارم ، گوشی شنوا برای شنیدن حرف دل و بیان احساسات خویش ندارم و هرچه می گردم نیست کسی که بخواهد یاری رساند ،شاید هم باشدولی روزگار ناجوانمردی است ای نازنین مهربانی وجود ندارد و سایه های وحشت همه جا را پر کرده است . دیگر نمی دانم که چه کنم از بن بستی که شکافته بودم دوباره به درون بن بستی دیگر وارد شدم که مشکلات و سختی آن انگار از بن بست قبلی بیشتر است . ای کسی که نمی دانم که هستی و چه هستی و کجایی بیا و بیا که دیگر نمانده است توانی برای ماندن و ساختن . فقط می سوزم . بیا

 

مرگ
چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

لعنت به عشق که چنان آدم و حقیر و خار می کنه

که جایی برای عظمت و بزرگی نمی گذارد

کاش دیواره دلم  از تخته و سنگ بود

تا کسی اجازه ورود به آن را نداشت

کاش دل توی سینه نبود

تا از فراق تو آتش بگیره و آروم آروم بسوزه

کاش اشکی نبود تا از دوری و جفای تو

قطره قطره روی گونه هام نقش ببنده

کاش دل همپای عقل بود

تا می فهمیدم تو کی هستی و چه کردی

از ت ممنونم به خاطر

تمامی زخم هایی که بر قلب و وجودم به یادگار گذاشتی

کاش این دل لعنتی می فهمید

 كه ديگه رفتي و رهاش كردي

   

خدایا مگر من چه گناهی به درگاهت کردم که قلبم را عاشق آفریدی 

خدایا جرم من دوست داشتن است...

این جرم را با جان و دل می پذیرم به شرط آن که مجازاتش رسیدن به او باشد.

خدایا مرا به عذاب جدایی و دوری مبتلا مکن

 خدایا مرا با گناه دوست داشتن در آتش دوزخ بسوزان...

اما با ننگ بی وفایی  به بهشت پریان مبر .

خدایا این عشق از آن من است تا قیام قیامت به انتظار اویم .

من این لحظه سخت و تلخ انتظار را به امید رسیدن به او تحمل می کنم .

من زهر کشنده جدایی را ذره ذره در وجودم فرو می برم .

رفتی و در باورم باران گرفت                            خاطراتت در وجودم جان گرفت

در عبور از فصل باران های سرد                         با تو بودن نقطه ی پایان گرفت

با تو بودن عادتی دیرینه بود                                روزگار از من تو را آسان گرفت.

692374319015191129180141615964359111105.jpg (208 KB)

دنيا را بد ساخته اند ...
کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...
کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...
و اين رنج است ...


نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
باران72 عشق
روز وصال: پنجشنبه هشتم آذر 1386 لحظه رويدن عشق :18:54
 
 
 
 

 

دلم شکسته از سکوت باران./...

 

دلم هوای باران دارد./...

 

دلم بی تو چیزی نمیخواهد./...

 

قطره قطره اشک چشمم میبارد./...

 

اما کجایی تا ./...

 

قطره های اشکهایم را پاک کنی؟./...

 

نمیدوووووووووووووووووووووووووووووووووونم./...

 

خسته شدم./...

 

دقت کردی

وقتی یه سکوت بر فضای دورو برت حاکم میشه

کسی باهات حرف میزنه./...

 

زیر باران گریه کردم

تا شاید باران بشوید یاد تو از من.../....

 اما نمیشه./...

 

نام:دیوونه

شهرت: دیوانه وار

محل زندگی:تو بهتر میدونی...

سن:بمونه یادگار

تارخ تولد:....برج اسد!....




دوست داشتن :خیالی هست و بس

عشق: محتوایی ندارد فقط درد


تنهایی:خدا هم تنهاست از تو تنهاتر تو فکرش نرو


خیانت: واژه ای ....که ..... کم نبود برای من!


جرم:عاشقی

حکم: فراری فرار از خودم از زندگی

مرگ: آرزوی دیرینه!....

زندگی: حسرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ..خیلی تلخه خیلی

دروغ: !..!

 

اگه بخوای می رسی..

(())(())(())(())(())(())((())((())(())

من پُر از شب،من من پُر از راز نهفته قلب من بازيچه ي يک عمر حرفاي نگفته


من اسير خاطرات تلخ و پوچم قلب من زندانيه يک شب نخفته


من به تو يک خنده از روي تلنگر خنده اي پُر درد،کوچک،بي تمسخر


مي دهم هديه،تا تو؛بارِ ديگر رهايم سازي از بند تنفّر


من و تو خسته ي اين مسير دوريم من و تو عاشق خود،خودخواه کوريم


قلب ما اسير حرف هر کلاغي من و تو قرباني ِ جنگِ تلافي


من و تو پايه ي برج عاشقاييم من و تو سنگ صبور قصّه هاييم


قلب ما،قلب قناري هاي ساکت من و تو تازه نفس،اوّل راهيم

 

 

 

عكس خود را كشيد توي حياط شاخه اي گل گرفته در دستش

چه انتظار عجيبي!!!

تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي

عجيب تر كه چه آسان نبودنت شده عادت

نه كوششي ، نه وفايي

فقط نشسته و گفتيم:

خدا كند كه بيايي!!

www.jointaranehha.blogfa.com

 

شکست

گفتند: شکست یعنی تو یک انسان درهم شکسته ای!

گفت: شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام!

گفتند: شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای!

گفت: شکست یعنی هنوز من چیزی یاد نگرفته ام!

گفتند: شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای!

گفت: شکست یعنی من به اندازه ی کافی جرات و جسارت نداشته ام!

گفتند: شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی!

گفت: شکست یعنی من باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم!

گفتند: شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی!

گفت: شکست یعنی من هنوز کامل نیستم!

گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای!

گفت: نه شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم!

گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی!

گفت: شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم!

 

ازمرا به یاد خواهی اورد 

هر قصه یک ترانه
               هر ترانه خاطره ای دیگر
                                                هر عشق یک ترانه ی بیدار است............

....من شعر می نویسم
 تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من ، دریا
                                 بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه کرده
                   یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانه های من بر لب
                  در مصاف جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
                      دیروز
                             امروز
                                     تا هنوز و همیشه ...
ایا زبان متشرک این نیست ؟
                        آن زبان تازه که می گفتم ؟
                                                ایا زبان مشترک این نیست ؟

*

 

يه بار ازخدا پرسيدم اين جهنمي كه ازش هي اسم مي‌بري و يه كابوس براي ما چيه...

چرا وقتي ازت دور مي‌شم انگار تو جهنم دارم زندگي مي‌كنم...

اصلا مگه جهنم مال اين دنياست؟

گفت: بذار بهت بگم منظورم از جهنم چيه...

شماها با كارهايي كه مي‌كنيد جهنم يا بهشت‌رو براي خودتون مي‌سازيد...

در واقع جهنم اونجايي كه تو رضايت قلبي نداشته باشي...

اون موقع اگه همه دنيام مال تو باشه باز احساس خوشبختي نمي‌كني...

همش فكر مي‌كني يه چيزي كم داري...

يه چيزي گم شده...

همش مي‌دويي...

عمرت و جوونيت‌رو ثروتت‌رو همه چيز و هم كست‌رو در راهش مي‌دي ولي باز پيداش نمي‌كني...

و همين آتيشي مي‌شه كه تمام زندگي‌ تورو مي‌گيره ...

و اين جهنم توست...

 ولي برعكسشم هست...

ممكنه هيچي نداشته باشي ولي ثروت عشق من مي‌تونه چنان تورو غني كنه كه نيازي هم احساس نكني...

مگه نشنيدي كه مي‌گن ثروتمند اون كسي نيست كه مال و دارايي زيادي داره

 ادامه دادن است

خدا.....نگهدار

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com