تبليغاتX
باران عشق

دلم گفت بنويس
روز وصال: پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 لحظه رويدن عشق :20:25

 

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند

تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ایمان دارند

"آنتوان پابلوویچ چخوف"

باران

 

سالها خواستم عشق را با مداد رنگی نقاشی کنم ، غافل از اینکه عشق یعنی یکرنگی!!!

شقایق

سکوتم از رضایت نیست                               دلم اهل شکایت نیست

هزار شاکی خودش داره                              خودش گیره گرفتاره

همون بهتر که ساکت باشه این دل               جدا از این ضوابط باشه این دل

شقایق

اگه مي دونستي قطره ي بارون وقت دورشدن از ابرا چه حسي داشت اگه مي دونستي يه بندر وقت رفتن کشتيها چه تنها ميشه اگه مي دونستي درخت کاج وقت پر کشيدن پرنده ها چه غمگين ميشه اگه مي دونستي که رفتنت چه آتشي بر جانم کشيد اون وقت اين قدر راحت نمي گفتي: خداحافظ

گاه گاهي قفسي مي سازم

 مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق که در آن زندانيست دل تنهاييتان تازه شود

Image of gol

آنچه آغاز ندارد پایان نپذیرد

پس ای پایان بی آغاز تویی تنها

امید ابدی بودن وابدی شدن

از نعشه:
نامه عاشقانه تریاکی: هم منقل عژیژم ،امیدوارم وجودت اژخاکشتربلایات محفوژ باشد. اگر اژ احوالات این بیرک خواسته باشی ، بحمداله نشئه کامل حاشل است وخماری ندارم،ناژنینم کژائی تا ببینی موقع خماری چگونه اشک اژچشمانم شراژیر ودود اژ کله ام بلند می شود. چقدر طرب انگیژ است آن ساعتی که اطاق پراژدود میشود ومن بر دشته وافور بوسه میژنم.عژیژم،بشرافت منقل شوگند که همیشه از فراقت خمیاژه میکشم.باورکن اگر تمام رقیبان بخواهند اژ وافور وصالت بشتی بزنند.اصلا ککم نمی گژد باژهم بگو تریاکی غیرت ندارد همیشه بیادت هستم.

aوقتي رفتي همه چي رفت همه ي دلبستگيم رفت شب وروز من يكي شد حتي حس زندگي رفت ديگه بي تومرده بودم حرف مردم شده بودم توي آغوش نبودت تو خودم گم شده بودم وقتي رفتي تازه فهميدم كي بودي براي من تپش زندگي بودي وقتي رفتي ديگه اون پنجره خوابيد ........... آره رفتي وقتي رفتي از تو مونده ياد گاري واسه ي من بيقراري خنده رو لبامه اما از دلم خبر نداري نه تو بودي نه ترانه نه يه حرف عاشقانه من مگه از تو چي خواستم فقط وفقط بهانه

 

باران ابر پائيزم به آساني نمي بارم ولي باتو فقط با تو هزاران گفتني دارم اگر مرا فراموش كرده اي، اگر نامم، يادم، احساست را شيرين نميكند، اگر ديدنم تو را خوشايند نيست به تو سوگند: همين مرا كافي باشد كه بدانم هستي و ديگر هيچ!! 

 

 باور كن!از اينجا تاكهكشان راهي نيست.فقط كافي است تا گامي به مهرباني برداري.نگاه كن!از كهكشان تا ستاره چيزي نمانده! فقط كافيست شقايق تنهايي را به رازقي اميد پيوند بزني. ان وقت قاصدك هاي ابي تو را با خود به عرش مي برند به ان جا كه شهر خداست. پس كافيست مهربان باشي و سپيد پس بيا با هم مهربان باشيم با باران مهربان باشيم با همه مهربان باشيم و دسته گل عشق به هم هديه كنيم

 barannnnnnnnneshghhhhhhhh72

اي نمي دانم... هر چه هستي باش اما كاش... نه جز اينم آرزويي نيست هر چه هستي باش... اما باش... *****

 

من اگه كسي رو داشتم / ديگه در به در نبودم /با غم و غربت و اندوه ديگه همسفر نبودم ا گه زخم نخورده بودم،/ تو رو باور نميكردم،/ توي اين حصار غربت / با غمت سر نميكردم من اگه كسي رو داشتم ... كوليه شب زده بودم /پشت گريه صدات كردم /،از پس آينه ي اشك /تا هميشه نگات كردم غم عشق معناي مرگه /مسلخ پاييز و برگه /قصه ي عشق و حقيقت/ قصه ي گل و تگرگه اخه دردم درد تو بود /درد دور از من و ما بود /شكل تنهايي و غربت / سرنوشت ادما بود با چشات دنيا رو ديدم /حتي من فردا رو ديدم / .توي قلب قطره بودم/ با تو من دريا رو ديدم

 

 روزي مردي عقربي را ديد كه درون آب دست و پا ميزند و تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد .مرد باز هم سعي كرد عقرب را از آب بيرون آورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد براي چه عقربي را كه تو را نيش ميزند نجات ميدهي ؟ مرد پاسخ داد :اين طبيعت عقرب است كه نيش بزند ولي طبيعت من اين است كه عشق بورزم .چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل كه عقرب طبيعتا نيش ميزند ؟ "عشق ورزي را متوقف نساز ،لطف و مهرباني خود را دريغ مكن حتي اگر ديگران تو را بيازارند.

 

" بالهايم را به تو هديه ميدهم تا اوج بگيري و از دل آسمان صورت زمين را نگاه كني ،بالهايم مال تو... و در عوض از تو سكوت ميخواهم تا به راز خلوت دل پي ببرم... و باز مينويسم و خط خطي ميكنم ديوار كلبه ام را با زغال ،از زير آتيش برداشتم اولش دستم سوخت ولي وقتي اومدم دلنوشته هامو تو ذهنم مرور كنم تا بنويسم سوختگي يادم رفت و مشغول نوشتن شدم چهار ديواري كلبه پر شده از نوشته هاي من و نوشته هايي كه شما به آن اضافه ميكني

 

 دلم گفت:بنويس عشق،عقلم گفت:دست نگه دار داغون ميشي ... دلم گفت: بنويس ميخواهم عاشق شوم و عاشق بمانم و آرام زمزمه كرد تا من راحت بنويسم عقلم گفت: ننويس نميتواني عاشق شوي هر كسي نميتواند غم عشق را تحمل كنـــــــــــــــد دلم گفت: بنويس من عاشقم عقلم گفت :ننويس تو تنها قدم در راه عشق گذاشته اي با يك خيال دلم گفت :بنويس من به معشوق ميانديشم عقلم گفت :معشوق حقيقي فقط خداي توست دلم گفت :بنويس يقين دارم كه عاشق شده ام عقلم گفت : بنويس من تنها به ذره اي از عشق رسيده ام تنها ذره اي دلم گفت :من از عشق حرف ميزنم عقلم گفت :من از عشق حرف ميزنم دلم چيزي ميگويد عقلم چيز ي ميگويد نشستم فكر كردم كه كدام يك درست ميگويد فهميدم كه هر دو خوب ميگويند من به هر دو ايمان دارم و دستانم را به اسمان گرفته و رو به خدايم ميكنم و دعا ميكنم كه اي خداي "من":: "بنده ي" خودت را با عشقي كه از دل بجوشد و عقل در آن حكمراني كند آشنا ميكني؟؟؟

 

فقط نگاه سهم من است .با دلي پر اميد با چشماني گرفته تر از قلبم و با حالتي كه حتي خودم هم نميدانم چرا اينگونه ام به كدامين سوي نگاه كنم خدايا ؟به هر جا كه نگاه كنم نميبينمت پس! چشمهايم را ميبندم حالا بهتر است تو را در قلبم حس ميكنم و قسم كه خوب ميدانم جايگاهت همين قلب من است .اخه خدايا قلبم درسته اندازش با چشم سر كوچيكه ولي با چشم همون دلم ميتونم ببينم كه قلبم خيلي بزرگه اونقدر بزرگ كه ميتونم تو رو توش حس كنم . خدايا چرا باران نميبارد ،كوچه ي شهر دلم هواي باران كرده از بس خشكي را حس كرده دلم هواي بارن و بوي خاك را پس از بارش دارد ...

 

خدايا دلم هواي شنيدن بوي خاك را دارد بوي خاكي كه از هر عطري خوش بو تر است ... اگر باران ببارد تا عمق سينه ام نفس خواهم كشيد ... دستانم بوي گل ميداد مرا به جرم كندن گل محكوم كردند هرگز فكر نكردند شايد من هم گلي كاشته باشم چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را كه كس مرغان وحشي را از اين خوشتر نميگيرد

       

جمله های رمانتیک

 

مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم

به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم

 

چه سود ازمهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن

مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم.

 

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر

 لااقل نگاهي به پشت سرت کن

 شايد کسي در پي تو مي دود

 و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند

 و تو... هيچ وقت او را نديده اي

 

 

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم

  باورم نمي شد . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . !

سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

 

 

هرگاه دلت هوایم را کرد

 به آسمان بنگر و ستارگان را ببین

 که همچون دل من در هوایت می تپند

 

 

كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت

 كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت

كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست

 با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت

 كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

 داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت

 كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود

 كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت

 

 

يادت در ذهنم و عشقت در قلبم

 و عطر مهربانيت در تمام وجودم است

 عزيزم محبت را در پاکي نگاهت

 و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم

 وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

 

 

يافتن دوستان خوب سخت است

 سخت تر از آن ترک آنهاست

 فراموش کردنشان غير ممکن است

 

 

اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد

 به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

 

بی احساس ترین کلمه :بی تفاوتی است مراقب آن باش

 دوستانه ترین کلمه :رفاقت است از آن سوءاستفاده نکن

 زیباترین کلمه :راستی است با آن رو راست باش

 زشت ترین کلمه :دورویی است یک رنگ باش 

 

 

عشق آن نيست که به هم خيره شويم!

 عشق آن است که هر دو به يک سو بنگريم

 

 

اگه شدم عاشق تو نذار كه بي تاب بمونم

لالايي شبام تويي نذار كه بي خواب بمونم

دارم برات شعر مي خونم شايد به يادم بموني

فقط يه چيز ازت مي خوام هميشه عاشق بموني

 

 

هرگاه احساس كردي كه گناه كسي آنقدر بزرگ است كه

 نمي تواني او را ببخشي

 بدان كه اشكال در كوچكي روح توست نه در بزرگي گناه او

 

  

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه

 گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟

گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا

دختره چشماش پر از اشک شد و هيچي نگفت

پسره بغلش کرد وگفت:

تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي

تورودوست ندارم چون عاشقتم

 اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم می میرم

 

 

عزیز جان من: من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم

 یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم

 از غمی که می دانی با تو بودنم مرگ است بی تو بودنم

 هرگز گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم عاشقانه میمیرم 

 

 

 می رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني

 مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني

 مي رسد كه تنها در كنار قبر من

 شعر هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني

 

 

دلتنگی هایم را باد به تمسخر می گیرد

 و پاییز با رنگ زرد بر آن طعنه می زند

 چه کنم که دلم از غربت خیس جاده ها می گیرد

 و ترانه های زخمی سینه ام می شکافد

چه کنم که در خلوت تنهاییم هر شب

 دلم یکریز می شکند و ابر بهاری

 یک لحظه آرام و قرار ندارد

 چه کنم که دریای دلم طوفانی است

 

 

 

اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن

 اگر خداحافظي در راه است سلام نكن

 اگر دستي را گرفتي رهايش نكن

 دفتري که بسته شد ديگه بازش نکن

 قلبي که شکسته شد ديگه نآزش نکن

 

 

نسيم دلنواز و روح انگيز عشق را

 تا آخرين لحظه حيات  در دل نگه ميدارم

 تا در آن لحظه هم عاشق باشم

 و در آخرين برگ خداحافظي ام مي نگارم

عشق برايم يك عادت بود،


يك حاجت بود كه من ازمعبودم گرفتم و به محبوبم هديه كردم

 

 

زندگي گل زردى است بنام غم

  رنگ سرخيست بنام عشق

  فرياد بلنديست بنام آه

  مرواريد غلطانيست بنام اشك

  آينه ايست بنام دل

اشکيست که خشک مي شود

  لبخنديست که محو مي شود

 و ياديست که در عالمه فراموشي مي ماند

 

 

تو در من آن تب گرمي كه آبم مي كند كم كم

 نگاهت نيز چون مستي خرابم ميكند كم كم

 منم آن كهنه ديواري به جا از قلعه هاي سنگ

 كه باد و آفتاب آخر خرابم ميكند كم كم

 

 


 

اگر بهترین دوستم نیستی پس لااقل بهترین دشمنم باش

 اگر غمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش

 هر چه هستی همیشه بهترین باش

 چون بهترین ها همیشه در یاد خواهند ماند

 پس لااقل در بدترین خاطره هایم بهترین باش

 

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com