تبليغاتX
باران عشق

روز وصال: پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 لحظه رويدن عشق :12:25
حالم بد گرفته

خواهشا کسی نپرسه چرا؟

ممنون بای

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است....
روز وصال: شنبه بیست و یکم آذر 1388 لحظه رويدن عشق :15:36

یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است....

 

 

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!

 

زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

 

 

آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:

"آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد" !

 

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

 

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد .

 

پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

 

 

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.

 

 

 

داستان مرد خوشبخت

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، 
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

لئو تولستوی

 

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
روز وصال: شنبه هفتم آذر 1388 لحظه رويدن عشق :13:56

سلام

عیدتون مبارک   

 اینجا داره بارون میاد جاتون خالی

امروز حادثه غیر مترقبه ای رخ داد که خیلی ها را خوشحال کرد.تعجب نکنید.حادثه تنها سیل و زلزله نیست.باران را می گویم که بالاخره برای دقایقی هم که شده امروز مهمان ما شد.

...و امروز چقدر همه چیز زیبا بود.چقدر آدمهایی که باران غبار از چهره شان شسته بود زیبا و خوب بودند.

باران امروز خاصیت خوب دیگری هم داشت.باران غیر مترقبه آمد و مهلت نداد که خیلی ها چتر بر دارند.امروز چترها نبودند و قطره های باران چه مشتاقانه و چه سخاوتمند بر سر و روی آدمها نشستند.

من هیچ وقت تا به حال از چتر برای محافظت از باران استفاده نکرده ام.حیف نیست که وقتی باران می بارد چتر بگیریم که قطره های باران خیسمان نکند.

زیر باران باید رفت...البته نه با چتر...با عشق... 

 

حسن باران اين است كه زميني ست، ولي آسماني شده است

و به امداد زمين مي آيد حسن باران اين است كه مرا ميبرد از خويش به عشق


و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش

 

عادت می کنیم به بودن در کنار هم ... عادت می کنیم به زندگی، به نفس کشیدن، به خوابیدن، به خوردن،به خندیدن، به گریه کردن، به داد زدن، به دوست داشتن .... عادت می کنیم به ندیدن هم، بی خبر بودن از هم، به نبودن در کنار هم ... آری عادت می کنیم چون انسانیم ... ولی فراموش نمی کنیم ...   

یک روز رسد غم به اندازه ی کوه ٬ یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت ٬ افسانه ی زندگی چونین هست عزیز در سایه ی کوه باید از دشت گذشت

pic24.jpg

از میان کسانی که برای دعای باران به بالای تپه ها می روند فقط کسانی به کار خود ایمان دارند که با خود چتری می برند.

 

 

گفتم: به نظر تو دوست داشتن بهتره يا عاشق شدن؟ گفت: دوست داشتن...

گفتم: مگه ميشه همه ادما دلشون مي خواند عاشق بشند. گفت:اون كس كه

عاشقه مثل كسي ميمونه كه داره تو دريا غرق ميشه

كه دوست داره مثل اين ميمونه كه داره تو همون دريا شنا ميكنه

و از شنا كردنشم لذت مي بره. تو چشماش نگاه كردمو گفتم: تو چي

تو عاشقه مني يا منو دوست داري؟ خيلي اروم گفت:

من خيلي وقته غرق شدم....


ببار ای نم نم باران.
ببار ای ابر رحمت،
بر زمین سوخته محصول.
اگر سیراب نتوانی،
نوازش کن تو خاک تشنه را هم اندکی مرطوب.
اگر دیگر برای ساق گندم،خوشه جو سود ناداری
برای لاله های سرخ وکنگر ها ،ببار ای ابر بارانی.
که یادت را زخاطر نابرد
                                صحرا.

اگر محصول ما امسال
نیمش برف و نیمش بارش بی موقعت
بر باد داد و داد .
ولیکن تو بر این حکمت،
بر این خوان تهی و دست خالی مان
ببار و گریه کن بسیار.

ببار ای ابر بارانی
ببار ای نم نم باران .

 

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
كدامیك را سوار مي‌كنيد ؟!
روز وصال: دوشنبه هجدهم آبان 1388 لحظه رويدن عشق :22:54
كدامیك را سوار مي‌كنيد ؟!
يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :

شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند.

يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :


پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ....

...........

..........

........

.......

......

.....

.....

...

..

.
  
                                                 
 
قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.

از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس مي‌مانيم.
                                                  

پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟

زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.

تحليل فوق را مي‌توانيم در يك چارچوب علمي‌تر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار مي‌گيرد.

در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت‌هاي محيطي خود، استفاده مي‌كند و قادر نمي‌گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند.

تفكر جانبي سعي مي‌كند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.
                                                        

در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت‌هاي خود را ببخشيم مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.

شايد خيلي از پاسخ‌دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث مي‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند.

دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نمي‌كنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نمي‌گذارند. اكثريت شركت‌كنندگان خود را در اين چارچوب مي‌بينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه مي‌توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند.
 
 

يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقه‌ها، جايزه بهترين غله را به ‌دست مي‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته‌ عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي‌داد و آنان را از اين نظر تأمين مي‌كرد. بنابراين، همسايگان او مي‌بايست برنده‌ مسابقه‌ها مي‌شدند نه خود او!

كنجكاويشان بيش‌تر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.

كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه‌ ديگر مي‌برد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌هاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصول‌هاي مرا خراب نكند!»

 

همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقه‌هاي بهترين غله را برايش به ارمغان مي‌آورد.

 

گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم

                                                    

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- -----

مشتري خود را بشناسيد:

چند داستان زیبا و اموزنده دیگر در ادامه مطلب هست نخونی از دست دادی

باران ۷۲ عشق


ادامه مطلب
نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com